طلوع سلام

نوشته های روزانه و هفتگی "علی قلی زاده"


چند سال پیش که معاون شهرستان بودم یکی از والدین با عصبانیت وارد اتاق من شد و چند حرف درشت بار من کرد که چرا به دایره امتحانات رفته است و کسی نبوده که پاسخش را بدهد.
پیگیری کردم که در جلسه بودند و آمدند و کارش را راه انداختند که بعد از یک ربع به اتاق من آمد که من هم امضاء بزنم وقتی امضا زدم قبل اینکه بخواهد اتاقم را ترک کند گفت این نامردیه که به نکته ای اعتراف نکنم.
گفتم بفرمایید بنشینید.
نشست و از برخورد برآشفته امروزش عذرخواهی کرد و گفت البته این صحبتم نبود.
ایشان در کمال ناباوری اعتراف کرد که بازنشسته یکی از ادارات است و اگر یکی مثل امروز برخوردی مثل او داشت کارش را راه نمی انداخت و اسم چند فرد سرشناسی را بیان کرد که مثلا با حالتی آمرانه از او خواسته اند کارش را راه بیاندازند و او کارشان را اصلا انجام نداده.
در حالیکه او چند ساعت قبل به من و همکارانم توهین کرده بود.
من هم از آنجا که رکگو بودم به ایشان گفتم عمو جان مردم از ما که آموزش و پرورشی هستیم، نسبت به شما که حتی در آن اداره انقلابی بودی، انتظارشان بیشتر است.
کنایه ام را مجبور بود بشنود و بپذیرد و با توجه توهین امروزش به ما مجبور بود قبول کند و پرسید چرا انتظارشان بیشتر باشد؟
گفتم چون ما معلمیم و مجبوریم عقده و کینه های شخصی را تا حد ممکن کنار بگذاریم و کار مردم را به خاطر اینکه معلم هستیم به سالم ترین نحوه انجام دهیم تا شاید آبی بر این آتش کم کاری و پاسکاری مردم در ادارات باشیم.
مرد گفت با اینکه حرفت تلخ بود اما راست گفتی، آموزش و پرورش آخرین ذخیره رفتارهای خوب در جامعه است

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴ساعت 22:36  توسط علی قلی زاده  | 

✳️ این مطلب اصلا و ابدا جدی نیست!

چون عده ای که اهل خوشگذرانی و ورزش و تفریح هستند، به امثال من که از مجالس گریه و زاری رأی جمع کرده ام، رأی نمی دهند.
در نتیجه هزینه های شهرداری برای شهربازی و پارک یعنی هدر دادن هزینه ها به نفع جریانی که به نفع من نیستند.
ما هم می توانیم با تصویب ایجاد یک مسجد در وسط شهربازی که به خاطر بی توجهی به امکانات آن را به تعطیلی کشانده ایم؛ مسجدی بسازیم تا نزد طرفداران خود باد به غبغب بیاندازیم که اگر هم وسط کاخ سفید مسجد نساختیم؛ دیدید چگونه از حامیان پزشکیان به شیوه زاکانی انتقام گرفتیم؟

همچنین در این مسجد به خرج شهرداری هنگام نزدیک شدن به روزهای انتخابات چندین مراسم دعا به صرف صبحانه خواهیم گذاشت و حامیان همیشه درصحنه ما که نمک گیر شده اند با توان بیشتری به ما و شرکا رأی خواهند داد.
با این که می دانیم اصلی ترین وظیفه شورای شهر در سراسر کشور، نظارت بر تمیز کردن معابر شهری و مرمت فرو رفتگی سطح کوچه و خیابان ها است، اما باز هم قصدمان ساخت مسجد در دل شهربازی است.
هر چند اطلاع داریم چند مسجد در اطراف شهربازی وجود دارد خب به ما چه؟
ما که در این مساجد اختیاری نداریم!

در ضمن اصلا هم برای ما مهم نیست که بخشی از شهروندان بجنوردی، با شرکت در یک نظرسنجی در شبکه های اجتماعی مخالفت خود را با احداث مسجد در شهربازی اعلام کرده اند.
چون انگار یادشان رفته که ما خودمان خدای نظرسازی هستیم و با این سوسول بازی ها پا پس نمی کشیم.

عضو شورای یک شهر بی در و پیکر

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 7:4  توسط علی قلی زاده  | 

یه داستان از یک گروه مجازی تقدیم تون می کنم

دزدی همیشه از یک دهكده دزدی میکرد، ﺭﻭﺯﯼ #ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ اورا دنبال کردند بعداً دیده شد رد پای او خیلی ﺷﺒﻴﻪ کفش ﻫﺎﯼ قاضی ﺑﻮﺩ
ﯾﮑﯽ گفت: ﺩﺯﺩ کفش ﻫﺎﯼ قاضی ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ است.
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: کفش ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ کفش قاضی ﺑﻮﺩﻩ است
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ می کرد.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ های ﻣﺮﺩﻡ ! ﺩﺯﺩ ﺧﻮﺩ همین قاضی‌ست
ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ به قاضی ﮔﻔﺘﻨﺪ : قاضی صاحب ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ و ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ قاضی ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ #ﻋﺎﻗﻞ این دهکده همان مرد دیوانه است

ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ دیوانه ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ
قاضی گفت: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ، قاضی ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، فرسنگ ها ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ آن دیوانه می ترسیدند.
ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ دهکده، ﺩﺍنایی ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ بود
ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ! ..

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر ۱۴۰۱ساعت 13:22  توسط علی قلی زاده  | 

یادداشت کوتاهی بر داستان هانس کریستین آندرسن 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 21:58  توسط علی قلی زاده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ساعت 8:43  توسط علی قلی زاده  | 

این مطلب  را امشب از وبلاگ قدیمی پیدا کردم .

یک یادداشت طنزی که از اوضاع نابسامان شهری بجنورد در سال ۹۶ را نشان می دهد.

بخوانید تا ببینید مردن در دیار نابسامانی کار مشکلی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۹ساعت 0:20  توسط علی قلی زاده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 23:21  توسط علی قلی زاده  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:51  توسط علی قلی زاده  | 

ساعتی یش بدنبال متنی برای یک سیاه بازی مربوط به جشن دوشنبه را می گشتم که به شخصیت عمونوروز برخورد کردم.

شخصیت طنزی که در دلش تراژدی وصل دارد.

برایتان می گذرام تا بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 17:7  توسط علی قلی زاده  | 

 

آدامس خوردن من دست خودم نیست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ساعت 16:13  توسط علی قلی زاده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:22  توسط علی قلی زاده  | 

اسکندر وقتی داشت از ایران می رفت سردارش سولوکوس گفت: قربان من از این مردم ایران که اکثرا فرهیخته هستند و متمدن می ترسم که در نبود تیزی شمشیر بر ما شورش کنند.

اسکندر گفت:نترس سردار مقدونی من! با ترفندی که یادت می دهم نه شورشی میشه و نه آرامش مملکتت به هم می خوره!

سولوکوس: بر من منت می گذارید قربان!

اسکندر که باید به هند لشگر می کشید گفت: انسان های احمق و نالایق را مدیر کن و فرهیختگان رو موظف کن از این آدم های نفهم حرف شنوایی داشته باشند بعد می بینی این ملت فرصت شورش بر تو را نخواهند داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:44  توسط علی قلی زاده  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی ۱۳۹۰ساعت 16:7  توسط علی قلی زاده  | 

حال و هوای تذهیب رو نداشتم برای همین اینجا اومدم تا مطلبی رو که ذخیره کرده بودم رو بذارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ساعت 11:1  توسط علی قلی زاده  | 

" مرد میز شمار چهار"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 19:53  توسط علی قلی زاده  | 

قسمت اول
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 15:20  توسط علی قلی زاده  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۸۸ساعت 9:52  توسط علی قلی زاده  | 

بعد از روزها و هفته ها ننوشتن این نوشته را به عشق حضرت فاطمه و پیشوای بزرگم علی (ع) نوشتم .

داستانی که قرار بود مقاله باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 12:19  توسط علی قلی زاده  |