طلوع سلام

نوشته های روزانه و هفتگی "علی قلی زاده"

مدتی بود که هوا خوب شده بود و با کم شدن سرمای ضمختی زمستان و تمام شدن سختی های ساختن دیوار قلعه، مردم که خسته بودند احساس کردند نیاز به استراحت و رفاه بیشتری دارند.

ساختن دیوار برای قلعه توان زیادی را از آنها گرفته بود و هزینه ها و ایستادگی قلعه در مقابل دشمنان موجب شده بود آنها از رفاه خوبی برخوردار نباشند.

عده ای همهمه راه انداختند که همه خستگی شان به خاطر یکی از مردان بزرگ قبیله است که مسئولیت ساختن قلعه را عهده دار شده بود و از آنها برای ساخته شدن دیوار قلعه کار می کشید.

اگر چه آنها دیوارشان را ساخته بودند و دشمنان از نزدیک شدن به قلعه آنها واهمه داشتند ولی مردم با همهمه ای که راه افتاده بود احساس کردند که نباید مرد بزرگ قبیله آنها را به زحمت زیادی می انداخت و آنها را خسته می کرد.

از طرف دیگرمردم آن مرد را دوست داشتند ولی حالا که مرد بزرگ قبیله برای استراحت ریاست قلعه را به عده دیگری داده بود آنها فکر کردند که دلگیری شان را به مرد بزرگ بگویند .

از نظر آنها گفتن گلایه هایشان به مرد بزرگ کفایت می کرد چون خوب می دانستند او با آن  خدماتش برای قلعه و قبیله ، مستحق تنبیه نیست و تنها باید گلایه هایشان را به او می گفتند و در بیان چند جمله ی گلایه آمیز،خودشان اذعان می کردند که امنیت و استحکام قلعه مدیون سختگیری های مرد بزرگ بود.

یکی گفت: مرد بزرگ آغاز قصه قبیله است نباید حرمتش را بشکنیم.

پیرمردی گفت: او گوهری است که وقتی از دستش بدهید جای خالی اش آزرتان خواهد داد.

دیگر گفت: آن دیواری که ساختیم برای حفظ جان او بود نه مردم!

یکی دیگر هم گفت: مگر او کیست که نباید به او توهین کنیم؟

یکی هم گفت: چرا یادتان رفته است که با اتحاد است که ثروت درون قلعه را حفظ  خواهیم کرد.

مردم در این سرگردانی بودند که یکی پیدا شد و هر چه به دهنش آمد؛ به آن مرد گفت  و به ناگاه هیجانی که در آن مردم خسته ایجاد شده بود؛ آنها را با آن مرد همراه کرد.

عده ای هم که دل پری از مرد بزرگ داشتند دور آن مرد را گرفته بودند و او را همراهی کردند.

وقتی مردم دیدند توهین به آن مرد آنها را سرگرم می کند؛ آنها هم هر چه کم آورده بودند به آن مرد بزرگ نسبت دادند و با این کار ، درد های روزمره شان را فراموش کردند.

تنها تعداد کمی از مردم ، به " مرد بزرگ" توهین نکردند و او را به خاطر زحماتی که برای قبیله کشیده بود ؛ دوست داشتند.

دشمنان قبیله هم از این اختلاف و شکافی که به وجود آمده بود و آبروی دشمن دیرینه شان را از دست رفته می دیدند؛ قند توی دل شان آب می شد و هر روز دندان و پنجه تیزتری به قبیله نشان می دادند.

مردی که با ناسزا گفتن به این بزرگ قبیله خود را "سردسته مردم" کرده بود از روی ناآگاهی مردم را از خطر دشمن غافل کرده بود .

او که اداره قبیله را در دست گرفته بود؛با اینکه خود را حکیم معرفی می کرد حرف های مردم کوچه و بازار را به عنوان راهکارهای مدیریتی قلعه ارائه می کرد و مردم که این حرفها را به گوش خود آشنا تر می دیدند برایش سوت و کف می زدند و چقدر خوشحال بودند که سردسته شان مثل آنها حرف می زند.
حساب و کتاب قلعه با هم جور در نمی آمد و دشمنان از هر سوی به سمت قلعه پیش می آمدند و او با این جمله که اگر جرأت دارند پا به درون قلعه بگذارند؛آنها را مسخره می کرد و مردم هم به وجد می آمدند که چقدر حکیم شان نترس و شجاع است.
او ضعف هایش را در انجام امور قبیله، به مرد بزرگ قبیله نسبت می داد و او را باعث تمامی مشکلاتی که داشت ؛ معرفی می کرد و بذر تنفر را در دل مردم نسبت به آن مرد بزرگ می کاشت.

اما یک روز، وقتی مردم از خواب بیدار شدند ؛ دیدند "مردی که با ناسزا گفتن به بزرگ قبیله خود را سردسته مردم کرده بود" وقتی می خواست با ثروت به یغما رفته خزانه قلعه را ترک کند ؛ توسط دشمنی که آنها را محاصره کرده بود؛ کشته شده و ثروت قلعه ، دم دروازه شهر از او، توسط دشمن به غارت رفته بود.

حال این مردم بودند و لاشه مردی که با ناسزا گفتن به مرد بزرگ قبیله، ثروت آنها را به باد داده بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:22  توسط علی قلی زاده  |