بعد از مدتها نبرد و خستگی لازم شد دیوارهای فروریخته قلعه ترمیم شود و البته مردمی که نیاز به استراحت و رفاه بیشتری داشتند و دیگر طاقت ساختن و خستگی هایش را نداشتند با خود می گفتند که خستگی شان ، به خاطر یکی از مردان بزرگ قبیله است که از آنها برای ساخته شدن دیوار قلعه کار می کشید.
اگر چه آنها بیش از نیمی از دیوارشان را ساخته بودند و دشمنان ، از نزدیک شدن به قلعه آنها واهمه داشتند ولی مردم احساس کردند که نباید مرد بزرگ قبیله آنها را به زحمت زیادی می انداخت و آنها را خسته می کرد.
مردم آن مرد را دوست داشتند ولی حالا که مرد بزرگ قبیله برای استراحت ریاست قلعه را به عده دیگری داده بود آنها فکر کردند که دلگیری شان را از مرد بزرگ به خصوص نبردی که با دشمن صورت گرفت؛ بگویند .
با خود می گفتند او می توانست در مقابل حمله دشمنان به قلعه راه مسالمت امیز تری پیشه کند تا هم تعداد تلفات کمتر می شد و هم اینکه خسارت کمتی به قلعه وارد می شد.
خوب می دانستند او مستحق تنبیه نیست و تنها باید نقدشان را به او می گفتند و اگر اشتباهی هم داشت را به محبوب بودنش ترجیح دهند چرا که مرد بزرگ حداقل امنیت و استحکام قلعه را برای آنها فراهم کرده بود.
یکی گفت: مرد بزرگ آغاز قصه قبیله است نباید حرمتش را بشکنیم.
پیرمردی گفت: او گوهری است که وقتی از دستش بدهید جای خالی اش آزرتان خواهد داد.
دیگری گفت: آن دیواری که ساختیم برای حفظ جان او بود نه مردم!
یکی دیگر هم گفت: مگر او کیست که نباید به او توهین کنیم؟
یک هم گفت: چرا یادتان رفته است که با اتحاد است که ثروت درون قلعه را حفظ خواهیم کرد.
مردم در این سرگردانی بودند که یکی پیدا شد و هر چه به دهنش آمد به آن مرد گفت .
عده کمی هم که دل پری از مرد بزرگ داشتند او را همراهی کردند.
توهین به آن مرد کار سختی نبود و آنها با این توهین ها انگار صدای نهفته خود را رها می کردند و این کار به آنها لذت خاصی می داد.
برای اولین بار بود که آنها حس می کردند می توانند فریاد بزنند و همه کمبودهای خود را به گردن یک فردی که حالا همه معتقد بودند مرد بزرگ قبیله است ؛ بیاندازند.
آنها هر چه کم می آوردند به آن مرد بزرگ نسبت می دادند و با این کار کمی از درد های روزمره شان کاسته می شد.
تنها تعداد کمی از مردم مانده بود که به او توهین نمی کردند و او را به خاطر زحمتی که برای قبیله کشیده بود ؛ دوست داشتند.
دشمنان قبیله از این اختلاف و شکافی که به وجود آمده بود و از همه مهم تر از بین رفتن آبروی یکی از بزرگان قبیله قند توی دل شان آب می شد و هر روز دندان و پنجه تیزی به قبیله نشان می دادند.
مردی که با ناسزا گفتن به این بزرگ قبیله خود را سردسته مردم کرده بود مردم را از خطر دشمن غافل کرده بود و ضعف هایش را در انجام امور قبیله به مرد بزرگ قبیله نسبت می داد و او را باعث تمامی مشکلاتی که داشت ؛ معرفی می کرد.
یک روز وقتی مردم از خواب بیدار شدند ؛ دیدند مردی که با ناسزا گفتن به بزرگ قبیله خود را سردسته مردم کرده بود وقتی می خواست ثروت خزانه را برداشته و فرار کند ؛ توسط دشمنی که آنها را محاصره کرده بود کشته شده و ثروت قلعه دم دروازه شهر از او توسط دشمن به غارت رفته بود.
حال این مردم بودند و لاشه مردی که با ناسزا گفتن به مرد بزرگ قبیله ثروت آنها را به باد داده بود !