اسکندر وقتی داشت از ایران می رفت سردارش سولوکوس گفت: قربان من از این مردم ایران که اکثرا فرهیخته هستند و متمدن می ترسم که در نبود تیزی شمشیر بر ما شورش کنند.
اسکندر گفت:نترس سردار مقدونی من! با ترفندی که یادت می دهم نه شورشی میشه و نه آرامش مملکتت به هم می خوره!
سولوکوس: بر من منت می گذارید قربان!
اسکندر که باید به هند لشگر می کشید گفت: انسان های احمق و نالایق را مدیر کن و فرهیختگان رو موظف کن از این آدم های نفهم حرف شنوایی داشته باشند بعد می بینی این ملت فرصت شورش بر تو را نخواهند داشت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:44  توسط علی قلی زاده
|