
بارها تا چند جمله به ذهم آمده و شروع به نوشتن کرده ام ؛ بعد از چند خط آن را رها کرده ام .
فضای روشنی نیست و تاریکی تا اعماق اندیشه ی آدمیان نفوذ کرده است.
جامعه به راهی دچار شده است که روشنفکران احساس فریب کرده و می پندارند که فریب بزرگی خورده اند.
رسالت ، تعهد و لغاتی از این دست یا باید به بایگانی سپرده شوند و یا مثل اجناس مبتذلی که لوث شده اند با کم ترین قیمت مصرف شوند.
نام بسیاری از ارزش ها به خاطر بد مصرف شدن شان به حد یک گنداب بوی بدی گرفته اند و آدمی را که ذره ای اصالت و تعهد داشته باشد را از خود فراری می دهد.
ریا ، فریب ، دروغ کالای مستعملی شده اند که به نام مصلحت استفاده می شود.
شارعان به وسوسه از راه بیراه شده اند و خود و دین را در مسند اصنام (اعتبارات) حکومت قرار داده اند ولی چه فایده که درخت دین از داخل کرم خورده شده است و بوی گند بادمجان بم فضا را لبریز کرده است.
نه این که دیگر امیدی نیست .
صبری نیاز باشد تا سحر را انتظار بکشد.
ولی بی شک خیلی سخت است و جانفرسا !
شاید بهتر است به تاریخ ، مذهب و حتی ایمان نگاهی دیگر داشته باشیم و ببینیم سهم مان چگونه به حساب دیگری رفته است.
عبارات را دوباره تفسیر کنیم تا ببینیم در کجای این قرن جا مانده ایم اگر چه از نگاه "بیکن" این کار بت پرستی است.
