روز هاي پاياني 87 به تندي در گذرند و 88 به سرعت مي آيد.
وقتي جوان تر بودم هر لحظه طي شدن اين ساعات برايم خوش بود ولي اكنون كه غله را ديده ام و به سوي سراشيبي در حركتم هيچ دوست ندارم فردا بيايد و روزي ديگر نو شود.
غم نوستالژي اين بيغوله بد جور دلم را فشار مي دهد.
غم از دست دادن و از دست رفتن همه آنچه كه داري و آنچه را كه روزي داشته اي !
اگر غم بسياري از كارها را هم كه انجام نداده ايم و فرصتش را از دست داده ايم را به آن بيافزايم مي شود كوهي پر از غم و اندوه كه تنها كارمان غصه خوردن مي شود و افسوس.
ولي بايد رفت و حركت كرد.
ايستاد و جواني آغاز كرد.
بايد ايستاد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:14  توسط علی قلی زاده
|