دیشب طوفان شدیدی درختان بجنورد را از برگهایی که باد افسونشان کرده بود سبک کرد و باران در این یلدای پاییزی هرچه گردو خاک بود را با خود شست و آفتابی بهاری را در دل پاییز به بجنوردی ها هدیه کرد.
شاید که غربت و تنهایی ما هم یک روز با طوفانی از دلمان دور شده و باران رحمتش نوید سرسبزی دوباره را برایمان به ارمغان بیاورد و پرده از چهره یلدای پاییز کنار رفته و دلها به هم نزدیک تر شود .
شاید این است دوای مجسمه هایی که در خیال خود زنده اند.
فردا برای یک آزمون به مشهد می روم و این در حالیست که هنرمندان خوب تئاتر استان خراسان شمالی چهارمین جشنواره را برگزار می کنند و من بسیاری از آثار نمایشی را نمی توانم ببینم.
من؟ مخابرات؟ یا کسانی که آدم با وجودشان رغبتی به نوشتن ندارد؟ یا از آن کسانی که ...؟
شاید حرفی هم برای گفتن نیست.
به قول دوستی همه حرفهایم را زده ام .مثل آن ابرکامپیوتری که از او پرسیدند ؛ "چه خبر؟" و او همه آنچه که داشت را رو کرد.
فضا ، فضایی پر از تحلیل و از خودبیگانگی و نفاق و دورویی شده است.
امشب نمایشنامه" زر ، زور ، تزویر" را برای ارائه در یکی از جشنواره ها ارائه می کنم.
بی شک اگر زبان ما انگلیسی بود نمایشنامه و دیگر نوشته هایمان حداقل در یکی از جشنواره های خارج از کشور مقام کسب می کرد و ما این قدر حس نمی کردیم که به این مملکت تعلق نداریم و یا این که احساس این که عده ای ما را به زور می خواهند "غیر" جلوه دهند ؛ آزارمان نمی داد.
اصلا بهتر شد . شاید اگر در یکی از همین جشنواره ها مقامی هم کسب می کردیم باید به قول برادر "حسین شریعتمداری" باید جایزه شان را نمی گرفتیم و حتی به آنها چند فحش و بد و بیراه می گفتیم تا ثابت کنیم که منافق نیستیم.
واقعا این هم بی حکمت نیست که زبان ما تنها به درد همین مملکت می خورد و حداکثرش با افغانی ها هم زبانیم.
خدا را باید شکر کرد .
سوز سرمای این فصل کین استپس زمستانش چیست؟
مدتهاست که می خواستم بنویسم ولی گویا مجالی نبود.
چند باری هم نوشتم ولی کلمات یا آنقدر لخت و عریان بودند که گفتن شان صلاح نبود و یا آن قدر در لفافه پیچیده بودند که که بیان شان بی فایده می نمود.
ادامه مطلب
رجبعلی محمدزاده هم شهید شد.سرداری که جوانی اش در دفاع از میهن و دوران جنگ طی شد .
اگر اشتباه نکنم تحصیل را از سوم راهنمایی رها کرد و در کنارشهید رمضانی و علی نوری و پدرم به جنگ رفت.
دیشب در مراسم وداعش چه کار خوبی کرده بودند به رقم این همه زد و بند های سیاسی گذاشته بودند ..
ادامه مطلب
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران،
برسان سلام ما را»
و حبیب که او را به زیبایی می خواند.
نوروز 1388 هجري شمسي نيز از راه رسيد و هنوز مجالي براي نفس كشيدن باقي است .
ايامي كه كه در كنار دوستان زيادي طي شد و اين نوشته و لحظه گويي فرصتي است تا يكايك اين دوستان را به ياد بياورم.
ادامه مطلب
ديدار با احسان شريعتي كه ديروز صورت گرفت يكي از به ياد ماندني ترين روزهاي عمرم بود.
اگر چه از نزديك با 3 رئيس جمهور ايران ديدار داشته ام و حرف هايشان را شنيده ام ولي ديدار با احسان شريعتي جذابيتي داشت كه آن ديدار ها زياد برايم مهم نبود.
ادامه مطلب
بسیاری از اوقات مطالب از ذهن فراموش می شوند.
انگار این فراموشی همیشه هست.
یعنی یک برنامه برای پاک کردن بعضی از سوژه ها و مطالب از ذهن انسان همیشه در حال اجراست.
بعضی اوقات همین فراموشی یک نعمت بزرگی است که برای ذهن آدم ها تعریف شده است وبسیاری اوقات یک نقص است .
ولی به هر حال اگر این را در نظر بگیریم که این جریان برای ذهن آدم وجود نداشت ذهنش منفجر می شد ؛ نتیجه می گیریم ، فراموشی یک موهبت الهی است.
می دانم نوشتن این یادداشت دل تعدادی از دوستان را از من چرکین می کند و البته بسیاری از مسئولان که نه من از آنها خوشم می آید و نه آنها تحمل دیدنم را دارند.
ولی باید گفت!
امروز به همایش تجلیل از پژوهشگران و تعدادی از فرهنگیان شرکت کننده در یک مسابقه ، دعوت شدم.
در این روز قرار بود از فرهنگیان پژوهنده تقدیر شود.
ادامه مطلب
دیروز وقتی از دوشنبه بازار به طرف خانه می آمدم مردی را دیدم که تاریکی نشسته بود و در حالی که دمپایی در دست گرفته بود؛ داد می زد که کلاه می فروشد.
چند سالی بود که دست فروش بود ولی پیری و درد روزگار هوش از سرش برده بود که اینچنین درمانده شده بود.
خنده 3 جوانی که از کنارش می گذشتند بد جور آزارم داد.
به حدی که وقتی خانه آمدم با دیدن یک فیلم کوتاه که "مصفا" بدنبال کودکی و گذشته اش بود؛ اشک بی اختیار از چشمانم جاری شد.
شاید می خواستم من هم به کودکی برگردم.
براستی ما چه می کنیم؟
چه شده ایم؟
می خواستیم چه باشیم؛ و چه شد!؟
هر وقت دیوانه ای را می بینم به خود می لرزم.
یکی دیگر 15 سالی هست که دیوانه است.
آزاری ندارد.
یک خودکار دستش گرفته و روی اطلاعیه ها جمله و یا کلمه ای را خیلی ریز می نویسد.
گنگ و بی مفهوم!
مثل بی معنی بودن دیوانگی اش بعد از ماجرایی که بود و ضربه ای که به سرش وارد شد.
یکی دیگر هم هست که همیشه از جوانان پول یک نخ سیگار می خواهد و اگر هم ندادند راهش را ادامه می دهد.
بجنورد دیوانه هایش هم عجیبند و در حالی که کارهایشان عادی است ولی پر محتواست.
اگر داستان زندگی هر کدامشان را تعقیب کنی به فصلی پر از دردو محنت می رسی.
و از همه بدتر داستان منصور!
منصوری که از او داستان و حکایت های زیادی نقل است و عبرت آموز!
می گویند روزی منصور را دیدند که سگی را با شلاق می زد.
مردمی که از این کار او ناراحت شده بودند خواستند جلوی کار او را بگیرند و از او پرسیدند : چرا این حیوان را می زنی؟
او جواب داد: دیروز مردی را در میدان شلاق می زدند و همه می خندید و و ناراحت نبودید .
حال دلتان برای یک سگ که نجس است و از نگاه شما بی ارزش است می سوزد؟
هیچکس نبود و من فرصتی پیدا کردم که از شناسنامه ها کپی تهیه کنم.
ساعت ۹و نیم به همراه ۲۰ نفر بعد از خودم تازه فهمیدیم باید به فرمانداری برویم و فرم را انجا ارائه کنیم.
ساعت ۱۲ و نیم به عنوان صدو سی و هشتمین نفر به داخل فرمانداری راه پیدا کردم و ده هزارو نهصد و پنجاه و هفتمین روزم با ارائه فرم آمار به بعد از ظهری گرم ماه رمضان رسید .
خدا آخر و عاقبت این ملت نجیب را به خیر کند.
وافسوس به شبهایی که لحظات ترس و بیمش را درک نکردیم
چند روز پیش بدجور دلم برای محسن مخملباف تنگ شده بود.
شبش خواب او را دیدم و امروز مطلب زیبای خواب دیدنش که خیلی جالب است و پر کنایه!
فکر می کنم هیچ وقت نتوانم از نوشتن دست بکشم.این مطالب از روز های گذشته بود که امروز فرصت گذاشتن شان را پیدا کردم.
مدت زیادی است که مطلبی ننوشته ام.
خستگی برمن چیره شده است و از جنب و جوش افتاده ام ولی افسوس که این گونه نیست.
افسوس برای این که تمامی هیجاناتم گمراهانه در کویری از غبارو دود سرگردان و بی هدف و بی تدبیر به بالا و پایین می پرد.
هر از گاه چشمانم را که باز می کنم، می بینیم سرجایی هستم که از آنجا پیشتر از این عبور کرده بودم.
افسردگی وقتی دلم را می زند با خنده ای آشفته سعی می کنم آن را پنهان کنم و ژستی دیگر را به خود بگیرم.
شاید پناه بردن به نوشتن و شعر مرا از کویری که پیش رو داشتم برهاند ولی افسوس که روزمرگی فرصتی برای ساخته شدن نمی دهد.
بی یار بودن یکی از بیچارگی هاست.
کسی نیست و اگر کسی در غالب دوست با تو حرف می زند خوب که چشم وا می کنی می بینی یا صیادی است که تو را بسان طعمه ای مطلوب به دهان گرگ می فرستد و یا بعد از چندی نسبت به تو و دوستی ات احساس خستگی می کند.
بدبینم؟
نمی دانم شاید حق با شماست و بیابانگردی مرا سخت پریشان و بدبین کرده است.
خدا بازی می کند .
خدا خیلی بازی می کند.
شاید بازی گوش شده و یادش رفته که زیاد بازی می کند.
ولی به خدا که بد بازی می کند.
رفتن به کویر ، بیابان یا روستایی که مردمش کاری به کارت نداشته باشند بی شک یک رویاست.
اگر مردمش کار نداشته باشند روستا ، روستا نیست.
حتما کدخدایی دارد که فضولی ات را بکند و بخواهد از کارت سر در بیاورد.
وقتی ببیند یک باسوادی با کول باری از کتاب و ورق پایش به روستا باز شده بیشتر از قبل می خواهد که از کارت سر در بیاورد.
هیچ جای زمین ایمن نیست.
خداوند تمامی زمین هایش را بین فضولان تقسیم کرده است.
جاسوس هایی بی مزد ولی خودشیرین!
خیلی دلم گرفته شاید روزی به سرم بزند که فرار کنم.
فرار
ولی کجا؟
تاجیکستان که احساس میکنم سرزمین من بوده است؟
فرانسه که از فرط آزادی سرمست شده است ؟
افغانستان که همه بی نواتر از من و در تهدید مرگ قرار دارند؟
نمی دانم
ولی یک روز فرار خواهم کرد.
امرو بدجور به فکر فرو رفتم که چرا بوزینه بر آدم حاکم شده است؟
چرا بچه هایی که می دانند به راحتی خورده می شوند با پای خود به کام مرگ می روند؟
و آقا گیج و منگ ، فروپاشی را نظاره می کند!
گرگ زوزه می کشد و برای بچه ها اشک تمساح می ریزد
روباه نیرنگش را در چشم فرو می کند
وگوسفندان به تعلیم "اسکویلر" گرگ را تکفیر می کنند
و بوزینه خنده سر می دهد
خوش رقصی ها بوزینه و فرافکنی هایش به طنزی تلخ می ماند
ولی چه جا دارد این طنزها بر خانه ای که آدمانش توان خنده ندارند
آنها خوب می دانند که نباید به طنزها خندید
چرا که تلخی اش وقتی بیشتر به چشم می زند که آنها خود بوزینه را بر خود مسلط کرده اند
ادامه مطلب
سکوت را از ما نگیر
آمار های توخالی ات را دیگر نگو
گوشهایم پر از چرندیات و حرف های احمقانه توست
بس است
بس
...
تخدیر جسمم و حرف های دروغ تو روحم را می خورد
به که باید گفت مضحکه حقیقی ترین چهره ها را که به نمایش می گذاری؟
به که باید گفت تمسخر آفتابی که سیاهش کرده ای؟
بس کن دیگر حرفی نزن
بگذار در سکوت، خورد شویم
امشب کتابی را گرفتم مطالعه کنم – رجعت- اگر فرضیات و نظریاتش درست باشد دیگر شکی نیست که خیلی کارمان زار است.
این کتاب برعلم کلام امامیه استوار است که نوشته است پیش از قیامت مومنان واقعی برای قرار گرفتن در سپاه حضرت مهدی (عج) و فاجران برای شکستی جانانه رجعت می کنند.
البته نه تناسخ!
ادامه مطلب

۲ هفته پیش بعد از 30 تیر 85 که همه دوستان هنر هم را در مشهد دیدیم به خانه حبیب در میدان 7 تیر رفتم.
3 سال است که او سینما می خواند. بعد از یک نهار خانگی به دعوت حبیب به دانشکده رفتیم .از قضا یکی از دانشجویان تئاتر جانش را در حادثه تصادف از دست داده بود.
ادامه مطلب
بعضی از اوقات سرم می زند که شعر بگویم و گاه داستان و گاه یادداشت.
یکی عاشقانه یکی سیاسی و یکی دیگر طنز.
در عین اینکه همه گزارشی جدی و سیاسی را تهیه می کنند سرم می زند که گزارشی طنز تهیه کنم.
"حاج اصغر خان" را 78 نوشتم و فکر می کردم سال بعد آن را چاپ می کنم .
سال 82 " داتان دیگری با حول محور "یدا.. صنعتگر" !
هر دو داستانسیاسی بودند و طنز. اگر در زمان خود چاپ می شدند خیلی مطرح بودند.
سال گذشته 2 قطعه داتان کوتاه اجتماعی نوشتم و هفته گذشته با استعفای یکی از مسئولان میخواستم یک داستان کوتاه دیگر بنویسم.
همه این داستانها را اگر جمع کنم و در کنار دیگر کارهایم از جمله شعر گفتن هر از چندگاه و خبرنگاری و گزارشگری و تدریس هنر طراحی و ساخت نماهنگ و مشاوره برای برخی از امور دولتی و سیاسی را به آن بیافزایم و بتحصیل در رشته معارف اسلامی را هم به آن اضافه کنم ، فکر می کنم جواب مناسبی برای فعالیت های گوناگون و پراکنده ام پیدا کنم.
زمانی یکی گفت اگر در یک رشته مغزت را به کار بیاندازی معرکه می شود.
خب مسلما درست است. ولی آدم چند بار به دنیا می آید که فقط خود را به یک رشته منحصر کند.
مگر یک رشته می تواند این حس بزرگ لذت انسان را پاسخ دهد.
مسلما پراکنده کاری به انسان و حتی شهرتش لطمه می زند ولی برای خود آن فرد خیلی لذت بخش است.
آن فرد در همه کارها جسور شده و محافظه کار نخواهد بود.
وضعیت این افراد از پراکنده کاری 2 حالت دارد . اگر از بهره هوشی بالا و توان و پشتکار بالایی برخوردار باشد خواهد توانست در همه رشته ها متخصص شود و اگر در حد متوسط باشد حداقل خواهد توانست در این زمینه ها تبحر داشته باشد .در ساختار های اجتماعی و جامعه شناسی و علوم ارتباطات این افراد تعریف نشده اند.
توان آنها در علم مدیریت ناشناخته است و غالبا آنها را انسانها همه کاره بی کاره می دانند.
نظر شما چییست؟
هر نوایی که می شنوم بد آهنگ است
زمستان است
اکثرا دانشجو هستند و عضو سمن خانه نشر فکر جوان .متاسفانه هرچه تقلا کردیم از کمک های دولتی خبری نبود .
علی رقم قول های مدیر کل میراث فرهنگی این اداره کل نهایت عدم همکاری اش را نشان داد .
متاسفانه مسئولان به سمن ها بدبینند و حتی به صورت نمادی هم حاضر نیستند به جوانان کمک کنند.
از طرفی می گویند نمایشگاه کتاب امسال پر از بی برنامه گی است .شاید اگر قولی به کسی نداده بودم این اردو را کنسل می کردیم .
من علی قلی زاده بجنوردی با یه علی قلی زاده دیگه آشنا شدم.
می تونید با این یکی هم آشنا بشید. دنیای جالبیه مگه نه؟
سایت خبری بازتاب رفع فیلتر شد و با توان و اراده ای قوی تر که ناشی از فیلترنگش توسط دولت صورت گرفته است ، به نقد دولت می پردازد.
این سایت خبر ها ، گزارش ها و مطالب خوبی گذاشته است که خواندن برخی مطالب مثل " جزييات اعتراف مدير شركت «توتال» به پرداخت رشوه به برخی مقامات ايران" :
آدمی را تاسف وا می دارد.
ای کاش سایت خبری "بی بی سی "هم رفع توقیف می شد و ما بیشتر می توانستیم درجریان اخبار قرار گیریم.
یکی از دوستان تعجب کرده بود ومی گفت : مگر فیلتر شکن ندارید؟
امروز اول صبحی اسمم را فیلتر کردم و با یک پدیده عجیب روبرو شدم.
فری به نام " علی قلی زاده" که بر یک فعال دانشجویی است وبلاگی با عنوان "جوونک شرقی" را ایجاد کرده.
تا این جای مسئله که ایرادی ندارد ولی این قسمت خیلی جالبه !
اگه اشتباه نکنم یکی من رو با این علی قلی زداه اشتباه گرفته.
از کجا فهمیدم؟
از این نظرات برای یک مطلب:( خودتون بخونید)
1
نویسنده: جامه دران
سه شنبه 7 فروردين1386 ساعت: 13:3
سلام علی جان
یکی از بهترین دوستان من تو روزنامه خراسان کار میکنه و اخیرا هم به عنوان سردبیر روزنامه خراسان شمالی منصوب شده و یکی از دلایلی که باعث شده تا این روزنامه رو تو پیوندهام بذارم همین مسئله است
ضمن این که ما با مشهد خیلی فاصله نداریم!
یاحق
2
نویسنده: جامه دران
سه شنبه 7 فروردين1386 ساعت: 22:1
برادر علی عزیزم
با این که از دوستان تندرو همواره تلاش نموده ام تا کناره بگیرم اما به احترام رفاقت دیرین و پایبندی به آرمان مشترکمان ((...)) جوونک شرقی را در پیوندهایم با نام مبارک حضرتعالی ثبت نمودم.
علی جان پسرم
رژیم نه ((بنویس نظام)) بگذار دیگران ...! این جوری یاد یک چیزی بنام رژیم غاصب سگ یونستی می افتیم و ...تبارک الله!
یاحق
3
نویسنده: جامه دران
سه شنبه 7 فروردين1386 ساعت: 22:3
راستی برادر علی
وقت کردی تصویر شناسنامه مجازی ات را تغییر بده .آدمی را به یاد ملاعمر می اندازد!
4
نویسنده: جامه دران
پنجشنبه 9 فروردين1386 ساعت: 12:27
سلام علی جان
این روزها فعالیتت نسبت به سابق خیلی زیادتر شده و این جای خوشحالی داره
اما من نظرم درباره عکس و یا همون تصویر شما کماکان تغییری نکرده !
گرفتی علی جون!
یاحق
5
نویسنده: جامه دران
پنجشنبه 9 فروردين1386 ساعت: 12:38
علی جان
درمورد فیلتر وب دوستان باید عرض کنم که ...
آی اس پی شهر ما مدتهاست که وب شون رو فیلتر کرده و به قول معروف: فلان!
اما من اواخر سال قبل که تهران بودم مشکلی نداشتم و وبشون رو ملاحضه می کردم
راستی اگر در این زمینه اطلاعات جدیدی کسب کردید ما را بی خبر نگذارید
یاحق
6
نویسنده: جامه دران
پنجشنبه 9 فروردين1386 ساعت: 21:32
علي جان
من هم مثل شما با اضطراب خبرهاي مربوط به ملوانان انگليسي و تهديد امريكا براي حمله هفده فروردين به تاسيسات نظامي ايران رو دنبال مي كنم.
نمی دونم شاید من اشتباه می کنم ولی این گیری که این فرد به عکس طرف داده منو مشکوک تر می کنه.
همینطور که از مطلب متوجه شدین این علی قلی زاده باید شخصیت جالبی باشه
سرگذشت من برای ایجاد تشکل های غیر دولتی
قسمت دوم
در قسمت اول از شمال شرق و پایان آن گفتم و در این قسمت داستان باشگاه را برایتان بازگو می کنم که پس از شمال شرق شکل گرفت .
بعد از مدتی رکود و دوری از بجنورد سعی کردم با تشکل های دانشجویی و نشریات دانشجویی برخی از فعالیت ها را پیگیری کنم علاوه بر اینکه در همایش ها و جشنواره هایی که شرکت می کردم بیشتر سعی داشتم بیاموزم و یاد بگیرم.
همایش ها و جلساتی که به هیچ عنوان ، برایم تکرار نخواهد شد.دیدار با شخصیت ها و روشنفکران اول فرهنگی ، هنری خبری،سیاسی و...تجربه های درس آموزی بودند که برای من که در شهری کوچک زندگی می کنم در خاطراتم به یاد ماندنی هستند.
آشنایی با خبر و دنیای ارتباطات نیز در این دوران برایم شکل گرفت.
هیچ از خاطر من و دوستانی که یک شبه 10 نشریه تولید کردیم تا در جشنواره نشریات دانشجویی تهران شرکت کنیم این خاطره از یاد نمی رود.
چون قرار بود از هر نشریه فقط یک نفر شرکت کند. بعد در تهران غرفه ای به 10 نشریه مرکز تربیت معلم مشهد اختصاص پیدا کرد.
در تابستان 1380 به فکر تاسیس تشکلی هنری افتادم با این پیش زمینه که هنرمندان نیاز شدیدی برای ایجاد این تشکل حس می کردند.
من تازه از رشته هنرهای تجسمی فارغ التحصیل بودم و خیلی دوست داشتم تشکلی وجود داشته باشد که در عرصه هنر و توسعه آن فعالیتی بکند.
از لحاظ ساختار سیاسی و اجتماعی فضای بجنورد کمی بازتر شده بود. اعضای شورای شهر بجنورد با حضور اکثریت اصلاح طلبان شکل گرفته بود به غیر از اعضای اصلاح طلب افراد دیگر هم مخالفتی با توسعه فضای فرهنگی و اجتماعی شهر بجنورد نداشتند و این برای بجنورد خیلی موثر بود.
شیخ محمد تقی عزیزی هم که یکی از نیروهای اصلاح طلب محقری بود ریاست اداره فرهنگ وارشاد بجنورد را دردست گرفته بود .
وی به توسعه مسائل فرهنگی اعتقاد داشت ولی اعتقادش به نوعی با نگاه های حزبی اش در آمیخته بود.
در این سال ها بین اداره ارشاد و خانه های فرهنگ شهرداری تعامل خوبی برای توسعه مسائل فرهنگی وجود داشت.
در این میان من که دوباره می خواستم آغاز گر یک حرکت فرهنگی هنری باشم مدتی را باید صرف شناساندن خود می کردم.
به هر ترتیبی که بود توانستم اولین مجمع " باشگاه نقاشان جوان " را در تیر ماه 1380 در زیر زمین یکی از موسسه های فرهنگی شهرستان برپا کنم.
بسیاری از هنرمندان از جمله خانم ها" تاتاری"،"کاظمیان"، "حسنی" و آقایان "غلامرضا زحمت کش"،" غلامرضا معروف" ،"عباس رمضان پور"، ،"محمدرضا زحمتکش"و "انفرادی" و بسیاری دیگر از هنرمندان که امروز همه از اساتید استان هستند در این مجمع عمومی شرکت داشتند و قرار شد برای اولین کار " باشگاه نقاشان جوان " ایشان آثارشان را در اولین نمایشگاه باشگاه شرکت دهند.
نمایشگاهی با 22 اثر برای همه هنرمندان چشمگیر بود. در حالی که این 22 نفر همه اساتیدی بودند که شاگردان زیادی داشتند.
کمتر از یک ماه تعدادی از این اساتید کلاس های هنری خود را در محل باشگاه برگزار کردند.عصر ها هم اعضا مدل چیده و به طراحی و نقاشی می پرداختند.
با نمایش این فعالیت توانستم شورا را قانع کنم به صورت بلاعوض تا حد قابل توجهی امکانات در اختیار قرار دهد.
اعضای " باشگاه نقاشان جوان " کم کم به صورت یک مجمع نظریه پرداز طرح های حلاجی شده خود را آماده کرده بودند تا در زیبا سازی و آرایش شهری نیز حرفی برای گفتن داشته باشند.
می رفت که همه کارها خوب پیش برود که همان متولی فرهنگ که کارهای فرهنگی اش بی طمع نبود سنگ اندازی هایش شروع شد.
البته در این میان کسانی هم بودند که از آب گل آلود ماهی می گرفتند ولی باز همه این مشکلات به وجود آمده متوجه مسئول برخورد با باشگاه بود.
"شیخ تقی " به خاطر عدم پاسخ ما به یکی از خواسته های ....اش بعد از گذشت 2 ماه، یک هو یادش آمد که ما مجوز فعالیت نداریم.
جواب ما این بود که ما زیر نظر آن موسسه فرهنگی هستیم ولی درست یک روز پس از افتتاح دومین نمایشگاه یکی از هنرمندان باشگاه همه هنرمندان و اعضای باشگاه با یک صحنه خیره کننده مواجه شدند.
صحنه ای که هیچ وقت از خاطرم نمی رود. صحنه ای که می تواند همیشه مصداق خوبی باشد برای متولیان فرهنگی که اعتقادشان به فرهنگ از سر مسائل سیاسی و جناحی صورت می گیرد نه به خار اعتقادی که مسائل فرهنگی دارند.
درست یک روز پس از افتتاح دومین نمایشگاه وسط نمایشگاه چند فرغون ماسه و آجر ریخته شده بود . رئیس موسسه که هر وقت مرا می بیند از شرم این کارش سعی می کند مرا نبیند بنا به درخواست شیخ سعی کرده بود با این کار به کار ما پایان بدهد.
چرا که وی قبل از این پذیرفته بود که ما زیر نظر آن موسسه باشگاه را تشکیل دهیم ولی حالا که رئیس فرهنگ از او خواسته بود به ما جواب رد بدهد با این کار سعی کرد که آخرین حرفش را در عین سکوت بزند.
بماند که فعالیت ما در این مدت برای این موسسه جز تبلیغات و توسعه فعالیت هایش چیزی نداشت.
بعد از این شوکه فرهنگی – هنری اداره ارشاد بعد از یک ماه با مسئولیت کریم شجاعی هنرمندان هنرهای تجسمی را دور هم جمع کرد و انتخابات انجمن هنرهای تجسمی را برگزار کرد .
در این جلسه دعوای شدیدی بین من و شیخ تقی صورت گرفت ولی در کل ایجاد باشگاه برای تحریک اداره ارشاد برای توجه به هنرمندان هنرهای تجسمی بی تاثیر نبود.
انجمن هنرهای تجسمی فعالیتش را به طور جدی آغاز کرده بود ولی من به خاطر ناراحتی های به وجود آمده از رئیس فرهنگ هیچ وقت نتوانستم یک بار دیگر به مسائل هنرهای تجسمی برگردم.
اگر چه بعد از آن " شیخ تقی " با این فکر که من همه چیز را فراموش کرده ام سعی می کرد همه چیز فراموش شود ولی من نمی توانستم از این بگذرم که شخصیت سیاسی هر چند هم که برای فرهنگ کار کند ولی اصالتا به ماموریت هایش تعلق دارد تا به مسائلی که باید متولی آن باشد.
شاید بهتر باشد پرداختن به این موضوع درمقاله دیگری در بجنورد نیوز صورت بگیرد.
اما برای پرداختن به" سرگذشت من برای ایجاد تشکل های غیر دولتی" در یادداشت آینده به چگونگی تشکیل "سازمان مردم نهاد خانه نشر فکر جوان "خواهم پرداخت.
ادامه دارد
امروز آخرین روز سال 85 است ومن مثل تموم آدمایی که احساس می کنند باید کارنامه سالشون رو برانداز کنن این روز سعی می کنم به یاد بیارم چه کارر کردم .
مهم ترین کاری که فکر می کنم انجام دادم احیا و زنده کردن تشکل "خانه نشرفکر جوان" بود که خیلی وقتمو گرفت.
این تشکل حاصل چند بار شکست من در ایجاد چنین تشکل های اجتماعیه .چند روز پیش برا تعدادی از بچه ها که در سمن ( سمن مخفف سازمان مردم نهاد است که به تشکل های غیر دولتی اطلاق می شود)سمت شون دبیر کانونه تشریح می کردم که این سمن حاصل چند بار شکسته و من اجازه نمی دم کسی بخاد این سمنو برا یکی دو برنامه از بین ببره!
برا اونا مثل بابا بزرگا که از قدیما میگن چیزایی گفتم که شاخ در آورده بودند.
حالا بی مناسبت نمیبینم گوشه ای از این حرفا رو در وبلاگ ثبت کنم حتما برا بسیاری از آدما مفیده بخصوص برا کسایی که مثل کبکند و فکر می کنن کسی تن لش اونا رو نمی بینه.
سرگذشت من برای ایجاد تشکل های غیر دولتی
قسمت اول
وقتی شعار های خاتمی به صورت عملی پیاده می شد بیشترین موضوعی که مرا جذب خود کرد ایجاد سازمان ملی جوانان بود.
این سازمان زیر نظر وی شکل گرفته بود و سعی می کرد در بین جوانان تشکل های غیر دولتی را که تا آن روز در کل کشور به۵۰۰ تشکل بی سر و ته نمی رسید افزایش دهد.
می گفتند در فرانسه تنها یک میلیون تشکل غیر دولتی وجود دارد. خاتمی می دانست ایجاد تشکل های غیر دولتی در بین جوانان یعنی تربیت نسلی که با نهادینه شدن آشناست و این نسل مسلما راه اصلحات را درپیش خواهد گرفت.
من به خاطر مسائل و مشکلاتی که برای ایجاد شاخه ای از سینمای جوانان مشهد در بجنورد را از دست مسائل سرکار گذارانه ریاست ارشاد(شیخ باقرپور) گذرانده بودم و از طرفی به واسطه قبول شدنم در تربیت معلم مشهد می توانستم به مرکز سازمان ملی جوانان نزدیک تر باشم به تنهایی به فکر ایجاد یک تشکل افتادم.
عنوان تشکل این بود"انجمن فرهنگی و هنری شمال شرق"!
نام دهان پر کنی داشت به صورت صوری نام چند نفر از دوستان را به عنوان موسس در فرم ها نوشتم و خودم یک تنه نشریه اولین ماهش را منتشر کردم.
تابستان 78 فرا رسیده بود و آن زمان " موسی الرضا ثروتی" فرماندار وقت بود.وی نه تنها به ایجاد این تشکل روی خوش نشان نداد بلکه یک" ژاور" ۱ را مامور کرد مواظب ما باشد.
حالا من تنها نبودم تعداد زیادی از بچه ها دور رو برم جمع شده بودند عمده ترینشان افرادی چون حسن روشان، شهرام فتحی و... از بچه های شعر بودند. اگر چه خاتمی رئیس جمهور بود ولی با گذشت یک سال هنوز ریاست وی بر شهرستان مستولی نشده بود.
طرفداران خاتمی مثل طرفداران احمدی نژاد نمی توانستند آزادانه بیایند و بگویند حالا که رئیس جمهور عوض شده مسئولان را هم با وی همسو کنید.
هنوز شیخ باقرپور بر مسند ارشاد بود.یکی از خصوصیات ریاست وی این بود که وی به خاطر اینکه پیشنماز برخی ادارات بود وسط کارش خارج از اداره بود .
مثل اینکه با بچه های شعر مشکل پیدا کرده بود.بچه های شعر هم که می دیدند من مجوزی را برای فعالیت هایم دست و پا کرده ام می خواستند برای اخوان مراسم بگیرند. شاعری که من هم او را می شناختم و به لحنش عشق می ورزیدم.
موعد ما 9 شهریور سالگرد درگذشت این شاعر بزرگ خراسان بود."قلی زاده" نماینده بجنورد، تعدادی از اعضای شورای شهر و از همه مهم تر دکتر ریحانی به عنوان سخنران مهمانان اصلی این برنامه بودند.
حسن روشان مجری برنامه بودو پذیرایی هم خیلی خوب برگزار شد. شماره دوم نشریه شمال شرق هم منتشر شده بود واز اخوان مطالبی داشت.
بعد از این برگزاری دکتر قلی زاده خواست با ما بنشیند و تقاضاهای ما را بشنود. هیچ یادم نمی رود چند نفر می ترسیدند در این جلسه شرکت کنند .انگار در جلسه کمونیست ها نشسته بودند.بجنورد جو خوبی نداشت.همه یک صدا می گفتند امکانات فرهنگی نداریم یادم می آید جو آنقدر خفقان داشت که کسی حتی جرات اعتراض به مدیریت فرهنگی شهر را نداشت. چرا که دقیقا این حرف یادم نمی رود که یکی از افراد بعد از اتمام این جلسه به دوستش گفت:" چرا نگفتی رئیس ارشاد عوض شود" و او در جواب گفت:" در جمع آقای ایکس فکر می کنم اطلاعاتی بود و.."
ما حصل این شد که دکتر سفارش ما را به شهرداری بکند نه به عنوان شمال شرق بلکه تعدادی از جوانان!
البته در بین ما برخی چهره ها بودند که الان به اصطلاح اصولگرا های مهم شهرند.
ولی مثل این که سریال "ژانوارژان" شروع شده بود و همان ژاوری را که می گفتم ماموریتش را آغاز کرده بود .
او می خواست نوار سخنرانی دکتر ریحانی را بدست بیاورد و ما هم که فکر می کردیم حالا نوبت وفاداری ما رسیده است از دادن نوار طفره می رفتیم تا اینکه دیگر اجازه هیچ فعالیتی را نداشتیم و..
داستان شمال شرق به همین سادگی تمام شد.
۱:ژاور ماموری که دوست داشت تا آخر عمر مواظب "ژانوارژان" باشد .
امروز اومئم بنویسم که هستم و فکرای تاجور نکنیداگر چه مخترع وبلاگ به خوابم اومده و به من گفته که همینجوری که هستم باشم.
راستی به قول رادیو جوان: شهرام پر!
از اول این گشایش این پرونده حتی کسایی هم که مخشون زده شده به صداقت و صراحت پرونده اعتقادی نداشتند.
مخصوصا روزی که در اخبار اعلام شدکه شهرام می گفت به سران دوم خردادی پول های کلانی داده و کروبی هم در جواب گفته بود امیدوارم این پرونده به نتایجی برسه و روزی نگن که این متهم واجبی خورده.
خدا خیرشون بده کسایی رو که سناریو های ملی می نویسند.
به شکر خدا مبارزه با فساد اقتصادی هم به پایان رسید. تا سناریوی بعدی با پایانی خوش خدانگهدار.
آخرین سوقند نامه
با توجه به قولی در پاسخ به درخواست مخاطبان" بجنورد نیوز " به خصوص چند روز پیش به جناب حسن روشان داده بودم آخرین مطالب سوقندی نامه را تقدیم خوانندگان می کنم.
انشای این نوشته مربوط به مردادماه سال جاری است.
اگر می خواهید از اول ماجرای این داستان سر در بیاورید به نوشته های قبلی در وبلاگ بجنوردنیوز از خرداد تا مرداد ماه مراجعه کنید.
نشانی این مطالب عبارتند از:
http://bojnordnews.blogfa.com/post-153.aspx
http://bojnordnews.blogfa.com/post-187.aspx
http://bojnordnews.blogfa.com/post-217.aspx
اینکه چرا این مطلب را در بجنورد نیوز نگذاشتم چون از 18 شهریورقرار بر این شد که نوشته هایی که حال خاطره را داد در این وبلاگ گذاشته شود.
امان از آی کیوی پایین
دیروز روز عجیبی بود ابتدای صبح حسن روشان را در کافی نت حسابان دیدم که متن استعفایش را از شورای شعر نشانم داد.
هر چه اصرار کردم متنش را نداد می خواستم انعکاس خبری بدهم ولی او گفت که به همراه متن استعفای دیگر بچه ها خواهد داد.
بعداز ظهر تارخ امویان را باید امتحان می دادم تاریخ مسخره ای بود که برخی اوقات از نفهمی عوام آدم نمی دانست بخندد یا گریه کند.
پدر سوخته ها در تاریخ سراسر گندشان با وجود این که برادر یا نسبت فامیلی نزدیکی داشتند برای رسیدن به قدرت سعی می کردند سر یکدیگر را زیر آب کنند.
ساعت 2 احمدی معاون ارشاد تماس گرفت و ناراحتی اش را از مطلب وبلاگم که فکر می کرد به او توهین شده گلایه و بعد هم تهدید به شکایت و پیگیری کرد من هم طبق معمول گفتم پیگیری کند که او بیشتر خواست بداند من به او توهین کرده ام یا نه من هم که گفتم نه ! خیالش کمی راحت تر شد ولی هنوز دلخور بود ولی باز توضیح داد که مشکل من و سوقندی به خودمان مربوط می شود و او به هیچ عنوان نمی خواهد نامش در این قضایا بیاید به خصوص در وبلاگ!
ساعت 6 در خانه مطبوعات جلسه مسکن بود و من بعد از امتحان تاریخ گند امویان یک ربع به 7 به محل خانه رفتم.بچه ها با کمک استاندار سابق به خانه مطبوعات توانسته بودند حیات مناسبی را نزدیک میدان فردوسی اجاره کنند ولی چشمم آب نمی خورد انگیزه آنها از گرفتن این حیات و دم و دستگاه کار مطبوعاتی و یا توسعه فضای رسانه ای باشد.
اکثر سردمداران داعیه مطبوعات بجحنورد حضور داشتند.کوهزاد طبق معمول با فلاحتی خبرنگار پرحوصله ایرنا کل کل می کرد و بچه ها هر از گاهی فرصت می کردند با گفتن یکی یا دو جمله بحث را عوض کنند و بحث پراکنده ای را شروع کنند باز که صحبت ها گل می انداخت با گفتن یک جمله دیگر بحث عوض می شد و تقریبا اکثر موضوعات فقط کفته می شد.
دادن جایزه به خبرنگاران از سوی اداره کل ارشاد موضوع اصلی بود و بچه ها حرفشان این بود که به هر کس و ناکسی جایزه داده نشود و از آنجایی که همه خود را کس حساب می کردیم سعی داشتندبه جای 80 نفر که می خواست مورد تقدیر قرار بگیرد به 40 نفر یا کمتر هدیه داده شود تا هدایا گرد شود.
چاشنی جلسه هم اعلام لیست 45 نفری علی محمد جهانی از خبرنگاران ارمغان به ارشاد بود که می خواست ارشاد از آنها تقدیر کند و بچه ها مایل بودند سهم وی از 45 نفر به 5 نفر تقلیل یابد.
در این میان من هم که می دیدم حوصله ام سر می رود:" موضوع راه ندادنم به جلسه وزیر ارشاد" را گفتم که کوهزاد گر گرفت و ایزدی پوزخندی که نشان از حکایت به وقوع پیوسته ای داشت سر داد.
جریان هم این بود که صبح در جلسه سوقندی با کوهزاد و ایزدی از مطالبم اعتراضش را عنوان کرده بود و احمدی هم وسط افتاده و گفته بود که قلی زاده ...
الحمدا..رب العالمین و حمد الشاکرین ما جزء ناکس ها نبودیم ولی مثل اینکه نوشته های عوالم خاص بنده کار دست بنده داده بود و عکس حاج آقا سوقندی که از سوی بنده کنار یک بز گذاشته شده بود کار دست بنده داده بود و حاج آقا روی دنده لج افتاده بود که..
کوهزاد می گفت که احمدی گفته است قلی زاده به ما معرفی نشده و به اصطلاح خبرنگار نیست.
من هم فورا ناراحت شدم و به احمدی تماس گرفتم و او قرار شد به جلسه بیاید در ضمن دو پیام کوتاه با مضمون "اجرکم عندالله" و "التماس دعا" برای سوقندی فرستادم.
بعداز مشخص شدن قضیه مسکن خبرنگاران بچه ها انگار که از پیش تعیین شده بود قرار گذاشتند قضیه من و سوقندی را همانجا تمام کنند و ما را ببرند نزد" حاج آقا"!
خب هرچه باشد او مدیرکل یک اداره مهم و تاثیرگذار بود.
هر چه " حاج آقا" صحبت کرد من سعی کردم ساکت باشم طوری که کسی باور نمی کرد این همان قلی زاده بجنورد نیوز باشد.
شاید با این کارم می خواستم حرص بعضی ها را که فکر می کردند من حرف خواهم زد را در آوردم .
در پایان " حاج آقا" با گفتن یک مطلب خواست به من کاری را یاد بدهد ولی من از آنجایی که آی کیوی پایینی دارم هنوز معنای این مطلب را نفهمیده ام.
وی فرمایش کردند:" یک روز آقای سیدی زاده به من گفتند که به وبلاگی که سالهای پیش ایجاد کرده بودم سر زده اند و از آنجایی که من این وبلاگ را نمی توانستم به روز کنم و یادم رفته بود که وبلاگی هم دارم آن را از حذف کردم.
پل برگشت توان وزن ما رو داره؟
بعد از مدتها گفتم چیزی بنویسم که شاید به خاطر مدتها ننوشتن بسیاری از مطالب ناگفته تلمبار مانده. از موسیقی مازیاری که گوش میکنم و مرا به سال های 60 می برد از نتایج انتخابات شوراها که با پیروزی امثال دخترهای 25 ساله که رای اول برخی شهرها می شوند و همه کسانی را که کار تشکیلاتی می کنند در کف می گذارد و یا از بجنورد نیوز بگویم که یکسال مرده و زنده شدم تا این وبلاگ را یک ساله کردم .
و از همه مهمتر از قطعنامه شورای امنیت بگویم که می خواهد ایران را به انزوا بکشاند.
یکی از اقوام که خیلی هم از سیاست خوشش نمی آمد در همین رابطه می گفت :مسلما حکومت باید برای شرایط به وجود آمده قوانین تازه ای وضع کند. منظورش قوانین تعزیراتی بدون تعارف بود.چیزی مثل اعدام برای محتکران!
البته وی بدون اینکه بداند به نکته جالبی اشاره می کرد و آن این که حرف وی در واقع درخواست و صدای ملت است و این درخواست خشک و قاطعانه در واقع وقتی از سوی ملت خواسته می شود که معتقد باشند حکوت در اجرای قوانینش قاطع نیست و این ربطی به فضای تحریم ندارد.
مسلما راه سختی را در پیش داریم به خصوص با وجود یک ملتی که فرهنگش رو به مصرفی شدن رفته است.
دیشب وقتی یک راننده تاکسی میگفت هر چه می دویم به جایی نمی رسیم . به اوگفتم مشخص کرده ای که کجا برسی؟ وی منظورم را فهمید و پاسخ داد بخدا نمی دانم تا کی باید بدوم.
به وی گفتم برادر جان وقتی این شرایط را داشته باشیم که ندانیم تا کی باید بدویم همیشه سرگردان و حیرانیم.
برایش کمی از صفا و مهر محبت گذشته ها گفتم. به او گفتم که در سال 64 درخانه پدری ام در منطقه در یک اتاق 12 متری به همراه خانواده 5 نفری ام خوابیده بودم که ناگهان 3 نفر هم مهمان همسایه که جایی برای جا دادن به آنها نداشت به این اتاق 12 متری برای خوابیدن آمدند.
تاصبح نوزاد مهمانان ناخوانده گوشمان را کر کرد ولی اصلا به رویشان نزدیم.
به همسایه هم چیزی نگفتیم.
کسی از دیگری به خاطر مسائل روزمره ناراحت نمی شد ظرفیت ها باالا بود.
وقتی مرد راننده این حرفها را شنید در حالیکه بسیاری از خاطرات مدفونش را از گورستان ذهنش بیرون می کشید سعی داشت برایم بگوید وقتی سر کوچه می خواستم از او جدا شوم از من خواهش کرد یکی از خاطرات دیگرش را برایم بگوید و من 5 دقیقه در تاکسی او نشستم و فقط گوش کردم و چقدر او لذت برد از این که من به حرف هایش گوش کردم و بعد هرچه هم اصرار کردم هزینه کرایه تاکسی اش را نگرفت و گفت شما به من آرامش دادی مطلبی که برای من یک نیاز اساسی است.
آن مرد رفت شاید بقیه شبش را در کنار خانواده اش به استراحت بپردازد و مدتی هر چند کوتاه به پیرامونش فکر نکند و حتی با یکی از خاطرات گذشته اش شبش را صبح کند.
با نوشتن این مطلب حتما به خوبی به این نکته پی برده اید که من هنوز با گذشته زندگی می کنم و برخلاف بسیاری از همنسلانم معتقدم شرایط بوجود آمده اگر چه توسعه یافته تر است ولی مصرف گرا و دارای فرهنگ خشمگینی است که اگر نداشته باشی کلاهت پس معرکه است.
نظر شما چیست ؟ به راستی فکر نمی کنید گذشته ها خیلی بهتر بود؟
ویاد حسین پناهی که عرفانش با فرهنگ جدید پیوند خورده بود و گفت:
"من می خام برگردم به کوچکی
پل برگشت توان وزن ما رو نداره؟"
بدون عنوان
مدتها بود که با خودم کلنجار می رفتم که عاقبت خودش تماس گرفت. احساس شرمدگی می کردم به او قول داده بودم که از شماره آینده نشریه اش مصاحبه های جنجالی و معرکه ای جور کنم.
قرار شد سانسوری هم در کار نباشد ولی همین که چند روز گذشت و من نتوانستم طرف مصاحبه ام را پیدا کنم تردید جلوی قولی که داده بودم را گرفت.
وقتی یکی از دوستان جریان را فهمید به من گفت :یادت رفته چقدر بلا به سرت آورد؟
راست می گفت . در زمان مدیریت این آقا بنده به اتهاماتی متهم شدم که حقم نبود. متاسفانه وی در زمان مدیریتش جز توبیخم کاری نکرد در حالی که من مدیر دبستان پیربز روستایی دورافتاده بودم و همه معلمانم به خاطر رضایت روستائیان تشویق می شدند.
به واسطه پیگیری ها و اطلاع رسانی ام در این روستای دور افتاده و با ایجاد همدلی با روستائیان، دبستان پیربز را در مقابل استانداری خراسان بزرگ 100 درصد خرابه جلوه دادیم در حالی که تا قبل از من این مشکل امر مهمی نبود.
پیگیری ها منجر به این شد که بودجه 70 میلیون تومانی دولت ژاپن که باید به روستای دیگری اختصاص داده می شد به پیربز اختصاص داده شود و تا سال دیگر بچه ها در مدرسه مجهزی درس بخوانند.
حاتمی در آن سال ها جز توبیخم کاری نکرد.
در جریانات صنفی و پیگیری حقوق معلمان بنده اطلاع رسانی این جریانات را انجام می دادم .
چرا که معتقد بودم اگر مسئولان استنمرار معلمان را بر حقوق شان بدانند بهتر از این است که ندانند ولی حاتمی که مدیر اداه بجنورد بود سعی می کرد مسئولان ندانند. شاید فکر می کرد اگر بدانند او را برمی دارندو یا...
وقتی درست فکر کردم دیدم حاتمی بدترین ضربه ها را در طول عمرم به من زد گر چه در بین فرهنگیان این یک افتخار بود که برای دفاع از حق معلمان علیه من پرونده سازی شده است.
حاتمی یک مدیر بود و 5 هزار معلم را اداره می کرد به هر حال او هم خوبی هایی داشت و هم بدی هایی !
ولی شانس من بدی هایش یقه مرا گرفت .شاید او فراموش کرده باشد و کارهایش را در قبال من ناچیز بداند ولی او به من خیلی بیشتر از این ها بدهکار است و حالا من به خاطر قولی که به او داده بودم بدهکار!
شاید او باور نکند که قول دادنم به او از سر همان صدق و صفایی بود که برایم پرونده سازی کرد و من از ته دل می خواستم برایش کار کنم.
شاید او باور نکند که من نمی خواستم مقابله به مثل کنم و شاید او مرا فردی حیلیه گر بداند که دروغ می گویم ولی نه !
او تماس گرفت و من به او گفتم که شرمنده ام شاد در طول 10 دقیقه تماس تلفنی 5 بار این جمله را بر زبان راندم که من شرمنده ام.
او به راستی می داند اگر در نشریه اش نوشته است از شماره آینده "علی قلی زاده " با او همکاری می کند بیشتر از اینکه او اعتباری از دست داده باشد "علی قلی زاده " بی اعتبار تر شده است ولی او مسلما با یادداشتی که نوشته ام مرا درک خواهد کرد .
در انتها باز هم وقتی به دلم رجوع می کنم با خود می گویم ای کاش می توانستم به او کمک کنم چرا که او تنهاست.
حاجی بدهکار است
حج حرام و روضه رضوان حرام
تا به جا آورده باشد عدل مردم
به محض اینکه شنیدم حاجی باز به مکه مشرف شده است و تا چند روز دیگر برمی گردد فورا در جواب گفتم :"خدا قبول کند" ولی به این سفر افسوس نخوردم. چرا که من هم می توانستم تنها با برداشت مبلغی از پس انداز به مکه بروم و بقیه کارها که باطنی است چشم بپوشم.
هر وقت که وسوسه می شوم روزی به مکه بروم تنم می لرزد. لرزش از گناهانی که انجام داده ام و باید حق ناس را به جا آورم. همین فکر آنقدر سازنده است که موجب می شود قدری انسان از گناهانش بکاهد.
به راستی اگر روزی قصد مکه کنیم باید چه انجام دهیم؟
مسلما حداقل ترین کاری که باید کرد به جا آوردن حق الناس است که سخت ترین مرحله می باشد.
حاجی باز به مکه مشرف شده است و تا چند روز دیگر برمی گردد ولی فکر نمی کنم که احساس کند سبک شده است.
چرا که او حداقل به من بدهکار است .
او خوب می داند که با عشقم چه کرد و چگونه مرا آزرد.
حاجی بدهکار است.
اندکی صبر، سحر نزدیک است

میلاد امام زمان (عج)
بر تمامی منتظران واقعی ، مبارک باد
اول سلام
امروز من ۲۸ سال رو تموم کردم و وارد ۲۹ می شم و خیلی خوشحالم که امسال روز تولدم با میلاد حضرت مهدی هم زمان شده ولی از یک طرف این قرار گرفتن قطره ای کنار دریا باعث ناراحتی و شرمندگی هم هست.
آدم با خودش فکر می کنه تا به حال چه کار کرده و در مقابل این حضرت کیه!در ذهن خودش سوالاتی رو مرور می کنه.
- اگه حضرت ظهور کنه اون در ردیف طرفداراشه یا مخالفاش؟ خب لابد می دونید حضرت مخالف ظالما و نامرداس! برا همین میگن دسته مهمی از دشمنای حضرت سرمایه داران و دولتمردایی هستن که تازه به پست و مقامی رسیدن و اصلا فکر نمی کنن با اومدن حضرت اونا رو از دست می دن.
خب لابد پیش خودشون فکر کردن حضرت میاد و ما بهش میگیم همه چیز آماده قیامه و فلانی و فلان قوم دشمنا هستن که باید باهاش بجنگیم.
و یادشون رفته اون حضرته که همه چیز رو مشخص میکنه نه اونا!
حتی حضرت پرونده آدما رو در میاره که با پارتی بازی شغلی رو به هم زدن و با پولش خونه گرفتن و خانواده تشکیل دادن و بر این اصل میگه کل زندگیت حرامه و باید تو هرچی داری رو به صاحبای اصلیش برگردونی!
- اگه حضرت ظهور کنه اون موافق دین حضرته یا مخالفش؟ آخه اونطور که روایت شده اینه که دسته زیادی از مخالفای حضرت خودشون دیندارند ( یعنی فکر می کنن دین حق و شیعه واقعی اند) ولی اونقدر دین رو به سلیقه های شخصی شون آلوده کردن که به حضرت میگن: تو رافضی هستی و از دین خارج شدی و...
الله اکبر!
نکنه جز اون دسته باشیم!
نکنه ما هم یه روز بگیم ما می دونیم این حضرت مهدیه ولی به خاطر اینکه حرفاش بدعته باید باهاش جنگید!
(مگه نشنیدین که کمتر از یک سال به رقم تاکیدات حضرت محمد اکثریت مسلمونا با ابیبکر بیعت کردن و از همه بدتر به رقم توصیه های پیامبر برخی از مسلمونا مقابل علی (ع) شمشیر کشیدند.)
بعدشم بعید می دونم با اومدن حضرت می تونیم راحت بریم طرفش و جزء یاراش باشیم .
انتخاب در اون زمان به مراتب خیلی سخت تر از انتخاب برای حضور در میدان کربلاس!
راستی شما هم حتما شنیدید که بعضی ها موقع روضه خونی جو میگیرتشون و میگن اگه ما میدان کربلا بودیم..
من که خیلی از این آدما بدم میاد . چرا که تصمیم گیری برای حضور در میدان کربلا باید در مقطع خودش که شرایط پیچیده ای داشت ارزیابی بشه و همیشه باید گفت آیا من در آن مقطع جزء عوام بودم یا خواص؟
راستی الان چی؟ من جزء عوام هستم یا خواص؟
چند بار سعی کردیم در درست یا نادرست بودن مطلبی خودمون تحقیق کنیم و فراتر از استحاله رسانه ای تصمیم بگیریم؟
راستی تا به حال شده به آدمهایی که باهشون مصاحبه سیاسی میشه دقت کنید؟
همیشه اینجوری بوده که طرف چیزایی رو میگه که رسانه ها بهش القاء کردند و تازه فکر می کنه خودش مخترع این حرف و احادیث بوده!
شما چی اصلا سعی کردین به مسائل خط قرمزی دست پیدا کنید و خوب یا بد بودنشو خودتون بفهمید؟
امروز من ۲۸ سال رو تموم کردم ولی دریغ !
بعد از سلام
من علی قلی زاده یکی از آدمای روی زمین که مسلمان زاده هستم و سعی می کنم راه درست زندگی رو پیدا کنم ، در این روز بزرگ ( میلاد حضرت مهدی(عج) وبلاگمو افتتاح می کنم و سعی می کنم یادداشت هامو در اینجا بذارم چون اعتقاد دارم اگه بخای ساخته بشی مردم قاضی خوبی هستند. می تونند با نظرات و پیشنهادات شون باعث موفقیت بشن و اگه ایرادی در نظرات و اعتقادات آدم وجود داشته باشه وبلاگ خیلی خوب می تونه به آدم کمک کنه.
از طرفی من یه وبلاگی داشتم که خبری- تحلیلی بود. مرز اخبار ، تحلیل و یادداشتهای شخصیم در اون گم و گور شده بود . با ایجاد این وبلاگ سعی دارم سایه نوشته های شخصیمو از وبلاگ خبری "بجنورد نیوز " کم کنم.
امیدوارم بتونم در این فضای مجازی در راستای حقیقت قدم بردارم و درگوشه کنارا ، یادداشت ها و خاطرات هفتگی و روزانه ام رو به ثبت برسونم.
راستی شما هم دوست دارید با نظراتتون منو کمک کنید؟
یا علی مدد

