+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 19:12  توسط علی قلی زاده
|
شب که شد آینه با من مست، ضجه می کرد و هراسان بود: "آه ، ای آینه، آه گریه ام می گیرد مانده در تنگ خود آزرده من زندانی، از خوشی می میرد. آه ، ای آینه، آه عالمی رفت و به دلخواه رسید. ما همان مانده به آغاز رهی نافرجام، دوست کش ،دشمنکام. ما به جا مانده و سرگرم چه بازیهایی: توپ، زنجیر، پله به زمین و به هوا گرگم و چوپان گله بازی... همه بیهوده و بسیار حقیر. آه ، ای آینه، آه"..