ادامه مطلب
ادامه مطلب
تیرگی همزادم شده
تنهایی احاطه ام کرده و گذشته رهایم نمی کند
اندوه گذشته هر روز گلویم را فشرده و از من اعتراف می گیرد
اعترافی برای دیوارها
اعترافی به بی وجودی و داشتن ایمان
اعتراف به پست بودنی که خطرناک نیست
و باز منم در حصار دودهای سیاه
در علم کلام حقیقت دارای مراتبی است که نفیس ترین آن برهان است پس از آن مغالطه، جدل ،خطابه و در نهایت شعر است که به ترتیب از حقیقت بهره برده اند.
متاسفانه در کشور های جهان سوم جایی برای برهان نیست و هرچه هست شعر است و در کمال خوشبینی مغالطه است.
با یک خطابه به حقیقت دست می یابند و نهایت برهانشان برای دخالت و تصمیم گیری مغالطه است.
رسانه ملی صداوسیما بهترین وسیله ممکن برای خواب کردن مردم به شمار می رود و سیستم فیلترینگ و ارعاب روزنامه نگاران هم کاری می کند کارستان که در هیچ کشوری نمونه اش نبوده که درکش برای جهانیان آسان باشد.
واین پدیده خودسانسوری است که خوره ژورنالیسم و رکن چهارم کشور است.
رکنی که الکن و بی جایگاه است و برای همین مشکلاتی که بر این کشور عارض می شود بی درمان و نتیجه ای خاص دوباره تکرار می شود و جامعه را در محاق رنسانس کلیسایی فرو برده است.
به طور مثال در رویداد سکته قلبی" آیت ا.. توسلی" در مجمع تشخیص مصلحت، در حین دفاع از "سیدحسن خمینی" که به ادعای او به او توهین شده است و می شود و آن حرف هایی که مهم و تاثیرگذار است.
بعد رسانه ملی مرگ او را عادی جلوه داده و خبری از آن گفته نمی شود و این مطلب باز نمی شود که بر"سیدحسن خمینی" چه گذشته است که عضوی از تشخیص مصلحت که به جناحی متعلق نبوده د دفاع از وی سکته می کند.
و البته مطالعه کنید فرمایشات بزرگانی که با فرافکنی از توهینی که شده است سعی در انداختین توپ در زمین دیگران می کنند تا نکند اتش این غائله دامنشان را بگیرد.
این نمونه که در مورد پایه های انقلاب است در رسانه ملی این گونه بی تفاوت جلوه می کند پس حق دارد این رسانه که اعتراضات فرهنگیان را سانسور کند و در این روز مهمترین خبرش این باشد که "قورباغه ای در ژاپن صدای سگ در می آورد"
وافسوس به شبهایی که لحظات ترس و بیمش را درک نکردیم
دیروز گزارشی نوشتم که تیترش در من احساس غروری ایجاد که این عنوان را انتخاب کردم.
" خوک ها می میرند"
خوک علاوه بر چندش آور بودنش بخصوص برای ما بچه مسلمان ها کسانی که کتاب جرج .ااورول را خوانده اند یاد باکسلر و ناپلئون می اندازد.
برای همین این احساس غرور در من مضاعف بود چون این کتاب را خوانده بودم.
ولی بعد از درج این مطلب به صورت گزارش ، احساس کردم غرور ایجاد شده در من مثل احساس شادی کودک برای گرفتن حباب از کف است که هرگز آن را بدست نمی آورد.
احساسی کودکانه از سر ظاهر بینی و نداشتن دور اندیشی.
چرا که با مردن چند خوک ریشه همه خوک ها کنده نمی شود.
در ثانی اگر خوک بمیرد گرگ که هست.
گرگ که با سرما جان می گیرد و زوزه اش فضا پر می کند و ترس است که بر جان می نشیند.
خوک اگر سر را با پنبه می برد گرگ با دندان ها تیزش که به گله می زند سعی دارد همه گوسفندان را خفه کند اگر چه در آخر کار خوراکش قسمتی از بدن یک گوسفند است که آن را هم به دندان گرفته و فرار می کند.
و سوم این که تا دنیا بوده تسلط خوک و گرگ و کفتار بوده است بر حیوانات بی پناه اگر چه این حیوانات در این تصور باشند که در پناه مالک انسان خود زندگی بی دغدغه ای خواهند داشت.
چند روز پیش بدجور دلم برای محسن مخملباف تنگ شده بود.
شبش خواب او را دیدم و امروز مطلب زیبای خواب دیدنش که خیلی جالب است و پر کنایه!
سوتی های صدا وسیما این روزها دیدنی است.
این سوتی ها به 2 دسته تقسیم میشود.
دسته ای که محتوای فیلم های مستند دارد و دسته ای که برنامه سازی سیما دارد.
مجالی برای بحث در مورد دسته اول نیست و نیازی به بیان من ندارد.
دلی یک مثال از دسته دوم:
در بخش خبری ساعت 14 مورخه 13/11/86 گزارشی از نوکری شاه برای آمریکا پخش شد که امام می گفت :" در تصویری دیدم شاه مثل بچه های منظم کنار رئیس جمهور آمریکا که نشسته و عینکش را برداشته بود، ایستاده "که این گفتار از زبان امام بوددر همین حال تصویری که از تلوزیون برای سندیت حرف امام پخش شد عکس این ماجرا بود.
یعنی در عکسی که صدا وسیما پخش کرد شاه نشسته بود و جیمی کارتر ایستاده بود.
البته درست است که سربازان پیاده نظام این جریانات جوانان و تشکل های غیرولتی بود ولی در ایران وضعیت فرق می کرد.
ادامه مطلب
فکر می کنم هیچ وقت نتوانم از نوشتن دست بکشم.این مطالب از روز های گذشته بود که امروز فرصت گذاشتن شان را پیدا کردم.
مدت زیادی است که مطلبی ننوشته ام.
خستگی برمن چیره شده است و از جنب و جوش افتاده ام ولی افسوس که این گونه نیست.
افسوس برای این که تمامی هیجاناتم گمراهانه در کویری از غبارو دود سرگردان و بی هدف و بی تدبیر به بالا و پایین می پرد.
هر از گاه چشمانم را که باز می کنم، می بینیم سرجایی هستم که از آنجا پیشتر از این عبور کرده بودم.
افسردگی وقتی دلم را می زند با خنده ای آشفته سعی می کنم آن را پنهان کنم و ژستی دیگر را به خود بگیرم.
شاید پناه بردن به نوشتن و شعر مرا از کویری که پیش رو داشتم برهاند ولی افسوس که روزمرگی فرصتی برای ساخته شدن نمی دهد.
بی یار بودن یکی از بیچارگی هاست.
کسی نیست و اگر کسی در غالب دوست با تو حرف می زند خوب که چشم وا می کنی می بینی یا صیادی است که تو را بسان طعمه ای مطلوب به دهان گرگ می فرستد و یا بعد از چندی نسبت به تو و دوستی ات احساس خستگی می کند.
بدبینم؟
نمی دانم شاید حق با شماست و بیابانگردی مرا سخت پریشان و بدبین کرده است.
خدا بازی می کند .
خدا خیلی بازی می کند.
شاید بازی گوش شده و یادش رفته که زیاد بازی می کند.
ولی به خدا که بد بازی می کند.
رفتن به کویر ، بیابان یا روستایی که مردمش کاری به کارت نداشته باشند بی شک یک رویاست.
اگر مردمش کار نداشته باشند روستا ، روستا نیست.
حتما کدخدایی دارد که فضولی ات را بکند و بخواهد از کارت سر در بیاورد.
وقتی ببیند یک باسوادی با کول باری از کتاب و ورق پایش به روستا باز شده بیشتر از قبل می خواهد که از کارت سر در بیاورد.
هیچ جای زمین ایمن نیست.
خداوند تمامی زمین هایش را بین فضولان تقسیم کرده است.
جاسوس هایی بی مزد ولی خودشیرین!
خیلی دلم گرفته شاید روزی به سرم بزند که فرار کنم.
فرار
ولی کجا؟
تاجیکستان که احساس میکنم سرزمین من بوده است؟
فرانسه که از فرط آزادی سرمست شده است ؟
افغانستان که همه بی نواتر از من و در تهدید مرگ قرار دارند؟
نمی دانم
ولی یک روز فرار خواهم کرد.
امرو بدجور به فکر فرو رفتم که چرا بوزینه بر آدم حاکم شده است؟
چرا بچه هایی که می دانند به راحتی خورده می شوند با پای خود به کام مرگ می روند؟
و آقا گیج و منگ ، فروپاشی را نظاره می کند!
گرگ زوزه می کشد و برای بچه ها اشک تمساح می ریزد
روباه نیرنگش را در چشم فرو می کند
وگوسفندان به تعلیم "اسکویلر" گرگ را تکفیر می کنند
و بوزینه خنده سر می دهد
خوش رقصی ها بوزینه و فرافکنی هایش به طنزی تلخ می ماند
ولی چه جا دارد این طنزها بر خانه ای که آدمانش توان خنده ندارند
آنها خوب می دانند که نباید به طنزها خندید
چرا که تلخی اش وقتی بیشتر به چشم می زند که آنها خود بوزینه را بر خود مسلط کرده اند
