تبليغاتX
طلوع سلام

طلوع سلام

نوشته های روزانه و هفتگی "علی قلی زاده"

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث م.امید

در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود
 تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان بر و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در این شهر و پیرامون آن به تدریس پرداخت
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد .
در سال 1329 ازدواج کرد در سال 1333 برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد .
پس از آزادی از زندان در 1336 به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد .
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو وتلویزیون ملی ایران به کار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه های تهران ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد.
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد .

برگرفته از سایت:آوای آزاد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 8:12  توسط علی قلی زاده  | 

آخرین سوقند نامه

با توجه به قولی در پاسخ به درخواست مخاطبان" بجنورد نیوز " به خصوص چند روز پیش به جناب حسن روشان داده بودم آخرین مطالب سوقندی نامه را تقدیم خوانندگان می کنم.

انشای این نوشته مربوط به مردادماه سال جاری است.

اگر می خواهید از اول ماجرای  این داستان سر در بیاورید به نوشته های قبلی در وبلاگ بجنوردنیوز از خرداد تا مرداد ماه مراجعه کنید.

نشانی این مطالب عبارتند از:

http://bojnordnews.blogfa.com/post-153.aspx

http://bojnordnews.blogfa.com/post-187.aspx

http://bojnordnews.blogfa.com/post-217.aspx

اینکه چرا این مطلب را در بجنورد نیوز نگذاشتم چون از 18 شهریورقرار بر این شد که نوشته هایی که حال خاطره را داد در این وبلاگ گذاشته شود.

 

امان از آی کیوی پایین

دیروز روز عجیبی بود ابتدای صبح حسن روشان را در کافی نت حسابان دیدم که متن استعفایش را از شورای شعر نشانم داد.Image hosting by TinyPic

هر چه اصرار کردم متنش را نداد می خواستم انعکاس خبری بدهم ولی او گفت که به همراه متن استعفای دیگر بچه ها خواهد داد.

بعداز ظهر تارخ امویان را باید امتحان می دادم تاریخ مسخره ای بود که برخی اوقات از نفهمی عوام آدم نمی دانست بخندد یا گریه کند.

پدر سوخته ها در تاریخ سراسر گندشان با وجود این که برادر یا نسبت فامیلی نزدیکی داشتند برای رسیدن به قدرت سعی می کردند سر یکدیگر را زیر آب کنند.

ساعت 2 احمدی معاون ارشاد تماس گرفت و ناراحتی اش را از مطلب وبلاگم که فکر می کرد به او توهین شده گلایه و بعد هم تهدید به شکایت و پیگیری کرد من هم طبق معمول گفتم پیگیری کند که او بیشتر خواست بداند من به او توهین کرده ام یا نه من هم که گفتم نه ! خیالش کمی راحت تر شد ولی هنوز دلخور بود ولی باز توضیح داد که مشکل من و سوقندی به خودمان مربوط می شود و او به هیچ عنوان نمی خواهد نامش در این قضایا بیاید به خصوص در وبلاگ!

ساعت 6 در خانه مطبوعات جلسه مسکن بود و من بعد از امتحان تاریخ گند امویان یک ربع به 7 به محل خانه رفتم.بچه ها با کمک استاندار سابق به خانه مطبوعات توانسته بودند حیات مناسبی را نزدیک میدان فردوسی اجاره کنند ولی چشمم آب نمی خورد انگیزه آنها از گرفتن این حیات و دم و دستگاه کار مطبوعاتی و یا توسعه فضای رسانه ای باشد.

اکثر سردمداران داعیه مطبوعات بجحنورد حضور داشتند.کوهزاد طبق معمول با فلاحتی خبرنگار پرحوصله ایرنا کل کل می کرد و بچه ها هر از گاهی فرصت می کردند با گفتن یکی یا دو جمله بحث را عوض کنند و بحث پراکنده ای را شروع کنند باز که صحبت ها گل می انداخت با گفتن یک جمله دیگر بحث عوض می شد و تقریبا اکثر موضوعات فقط کفته می شد.

دادن جایزه به خبرنگاران از سوی اداره کل ارشاد موضوع اصلی بود و بچه ها حرفشان این بود که به هر کس و ناکسی جایزه داده نشود و از آنجایی که همه خود را کس حساب می کردیم سعی داشتندبه جای 80 نفر که می خواست مورد تقدیر قرار بگیرد به 40 نفر یا کمتر هدیه داده شود تا هدایا گرد شود.

چاشنی جلسه هم اعلام لیست 45 نفری علی محمد جهانی از خبرنگاران ارمغان به ارشاد بود که می خواست ارشاد از آنها تقدیر کند و بچه ها مایل بودند سهم وی از 45 نفر به 5 نفر تقلیل یابد.

در این میان من هم که می دیدم حوصله ام سر می رود:" موضوع راه ندادنم به جلسه وزیر ارشاد" را گفتم که کوهزاد گر گرفت و ایزدی پوزخندی که نشان از حکایت به وقوع پیوسته ای داشت سر داد.

جریان هم این بود که صبح در جلسه سوقندی با کوهزاد و ایزدی از مطالبم اعتراضش را عنوان کرده بود و احمدی هم وسط افتاده و گفته بود که قلی زاده ...

الحمدا..رب العالمین و حمد الشاکرین ما جزء ناکس ها نبودیم ولی مثل اینکه نوشته های عوالم خاص بنده کار دست بنده داده بود و عکس حاج آقا سوقندی که از سوی بنده کنار یک بز گذاشته شده بود کار دست بنده داده بود و حاج آقا روی دنده لج افتاده بود که..

کوهزاد می گفت که احمدی گفته است قلی زاده به ما معرفی نشده و به اصطلاح خبرنگار نیست.

من هم فورا ناراحت شدم و به احمدی تماس گرفتم و او قرار شد به جلسه بیاید در ضمن دو پیام کوتاه با مضمون "اجرکم عندالله" و "التماس دعا" برای سوقندی فرستادم.

بعداز مشخص شدن قضیه مسکن خبرنگاران بچه ها انگار که از پیش تعیین شده بود قرار گذاشتند قضیه من و سوقندی را همانجا تمام کنند و ما را ببرند نزد" حاج آقا"!

خب هرچه باشد او مدیرکل یک اداره مهم و تاثیرگذار بود.

هر چه " حاج آقا" صحبت کرد من سعی کردم ساکت باشم طوری که کسی باور نمی کرد این همان قلی زاده بجنورد نیوز باشد.

شاید با این کارم می خواستم حرص بعضی ها را که فکر می کردند من حرف خواهم زد را در آوردم .

در پایان " حاج آقا" با گفتن یک مطلب خواست به من کاری را یاد بدهد ولی من از آنجایی که آی کیوی پایینی دارم هنوز معنای این مطلب را نفهمیده ام.

وی فرمایش کردند:" یک روز آقای سیدی زاده به من گفتند که به وبلاگی که سالهای پیش ایجاد کرده بودم سر زده اند و از آنجایی که من این وبلاگ را نمی توانستم به روز کنم و یادم رفته بود که وبلاگی هم دارم آن را از حذف کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:32  توسط علی قلی زاده  | 

پل برگشت توان وزن ما رو داره؟

 

بعد از مدتها گفتم چیزی بنویسم که شاید به خاطر مدتها ننوشتن بسیاری از مطالب ناگفته تلمبار مانده. از موسیقی مازیاری که گوش میکنم و مرا به سال های 60 می برد از نتایج انتخابات شوراها که با پیروزی  امثال دخترهای 25 ساله که رای اول برخی شهرها می شوند و همه کسانی را که کار تشکیلاتی می کنند در کف می گذارد و یا از بجنورد نیوز بگویم که یکسال مرده و زنده شدم تا این وبلاگ را یک ساله کردم .Image hosting by TinyPic

و از همه مهمتر از قطعنامه شورای امنیت بگویم که می خواهد ایران را به انزوا بکشاند.

یکی از اقوام که خیلی هم از سیاست خوشش نمی آمد  در همین رابطه می گفت :مسلما حکومت باید برای شرایط به وجود آمده قوانین تازه ای وضع کند. منظورش قوانین تعزیراتی بدون تعارف بود.چیزی مثل اعدام برای محتکران!

البته وی بدون اینکه بداند به نکته جالبی اشاره می کرد و آن این که حرف وی در واقع درخواست و صدای ملت است و این درخواست خشک و قاطعانه در واقع وقتی از سوی ملت خواسته می شود که معتقد باشند حکوت در اجرای قوانینش قاطع نیست و این ربطی به فضای تحریم ندارد.

مسلما راه سختی را در پیش داریم به خصوص با وجود یک ملتی که فرهنگش رو به مصرفی شدن رفته است.

دیشب وقتی یک راننده تاکسی میگفت هر چه می دویم به جایی نمی رسیم . به اوگفتم مشخص کرده ای که کجا برسی؟ وی منظورم را فهمید و پاسخ داد بخدا نمی دانم تا کی باید بدوم.

به وی گفتم برادر جان وقتی این شرایط را داشته باشیم که ندانیم تا کی باید بدویم همیشه سرگردان و حیرانیم.

برایش کمی از صفا و مهر محبت گذشته ها گفتم. به او گفتم که در سال 64 درخانه پدری ام در منطقه در یک اتاق 12 متری به همراه خانواده 5 نفری ام خوابیده بودم که ناگهان 3 نفر هم مهمان همسایه که جایی برای جا دادن به آنها نداشت به این اتاق 12 متری برای خوابیدن آمدند.

تاصبح  نوزاد مهمانان ناخوانده گوشمان را کر کرد ولی اصلا به رویشان نزدیم.

به همسایه هم چیزی نگفتیم.

کسی از دیگری به خاطر مسائل روزمره ناراحت نمی شد ظرفیت ها باالا بود.

وقتی مرد راننده این حرفها را شنید در حالیکه بسیاری از خاطرات مدفونش را از گورستان ذهنش بیرون می کشید سعی داشت برایم بگوید وقتی سر کوچه می خواستم از او جدا شوم از من خواهش کرد یکی از خاطرات دیگرش را برایم بگوید و من 5 دقیقه در تاکسی او نشستم و فقط گوش کردم و چقدر او لذت برد از این که من به حرف هایش گوش کردم و بعد هرچه هم اصرار کردم هزینه کرایه تاکسی اش را نگرفت و گفت شما به من آرامش دادی مطلبی که برای من یک نیاز اساسی است.

آن مرد رفت شاید بقیه شبش را در کنار خانواده اش به استراحت بپردازد و مدتی هر چند کوتاه به پیرامونش فکر نکند و حتی با یکی از خاطرات گذشته اش شبش را صبح کند.

با نوشتن این مطلب حتما به خوبی به این نکته پی برده اید که من هنوز با گذشته زندگی می کنم و برخلاف بسیاری از همنسلانم معتقدم شرایط بوجود آمده اگر چه توسعه یافته تر است ولی مصرف گرا و دارای فرهنگ خشمگینی است که اگر نداشته باشی کلاهت پس معرکه است.

نظر شما چیست ؟ به راستی فکر نمی کنید گذشته ها خیلی بهتر بود؟

ویاد حسین پناهی که عرفانش با فرهنگ جدید پیوند خورده بود و گفت:

"من می خام برگردم به کوچکی

پل برگشت توان وزن ما رو نداره؟"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:25  توسط علی قلی زاده  |