بدون عنوان
مدتها بود که با خودم کلنجار می رفتم که عاقبت خودش تماس گرفت. احساس شرمدگی می کردم به او قول داده بودم که از شماره آینده نشریه اش مصاحبه های جنجالی و معرکه ای جور کنم.
قرار شد سانسوری هم در کار نباشد ولی همین که چند روز گذشت و من نتوانستم طرف مصاحبه ام را پیدا کنم تردید جلوی قولی که داده بودم را گرفت.
وقتی یکی از دوستان جریان را فهمید به من گفت :یادت رفته چقدر بلا به سرت آورد؟
راست می گفت . در زمان مدیریت این آقا بنده به اتهاماتی متهم شدم که حقم نبود. متاسفانه وی در زمان مدیریتش جز توبیخم کاری نکرد در حالی که من مدیر دبستان پیربز روستایی دورافتاده بودم و همه معلمانم به خاطر رضایت روستائیان تشویق می شدند.
به واسطه پیگیری ها و اطلاع رسانی ام در این روستای دور افتاده و با ایجاد همدلی با روستائیان، دبستان پیربز را در مقابل استانداری خراسان بزرگ 100 درصد خرابه جلوه دادیم در حالی که تا قبل از من این مشکل امر مهمی نبود.
پیگیری ها منجر به این شد که بودجه 70 میلیون تومانی دولت ژاپن که باید به روستای دیگری اختصاص داده می شد به پیربز اختصاص داده شود و تا سال دیگر بچه ها در مدرسه مجهزی درس بخوانند.
حاتمی در آن سال ها جز توبیخم کاری نکرد.
در جریانات صنفی و پیگیری حقوق معلمان بنده اطلاع رسانی این جریانات را انجام می دادم .
چرا که معتقد بودم اگر مسئولان استنمرار معلمان را بر حقوق شان بدانند بهتر از این است که ندانند ولی حاتمی که مدیر اداه بجنورد بود سعی می کرد مسئولان ندانند. شاید فکر می کرد اگر بدانند او را برمی دارندو یا...
وقتی درست فکر کردم دیدم حاتمی بدترین ضربه ها را در طول عمرم به من زد گر چه در بین فرهنگیان این یک افتخار بود که برای دفاع از حق معلمان علیه من پرونده سازی شده است.
حاتمی یک مدیر بود و 5 هزار معلم را اداره می کرد به هر حال او هم خوبی هایی داشت و هم بدی هایی !
ولی شانس من بدی هایش یقه مرا گرفت .شاید او فراموش کرده باشد و کارهایش را در قبال من ناچیز بداند ولی او به من خیلی بیشتر از این ها بدهکار است و حالا من به خاطر قولی که به او داده بودم بدهکار!
شاید او باور نکند که قول دادنم به او از سر همان صدق و صفایی بود که برایم پرونده سازی کرد و من از ته دل می خواستم برایش کار کنم.
شاید او باور نکند که من نمی خواستم مقابله به مثل کنم و شاید او مرا فردی حیلیه گر بداند که دروغ می گویم ولی نه !
او تماس گرفت و من به او گفتم که شرمنده ام شاد در طول 10 دقیقه تماس تلفنی 5 بار این جمله را بر زبان راندم که من شرمنده ام.
او به راستی می داند اگر در نشریه اش نوشته است از شماره آینده "علی قلی زاده " با او همکاری می کند بیشتر از اینکه او اعتباری از دست داده باشد "علی قلی زاده " بی اعتبار تر شده است ولی او مسلما با یادداشتی که نوشته ام مرا درک خواهد کرد .
در انتها باز هم وقتی به دلم رجوع می کنم با خود می گویم ای کاش می توانستم به او کمک کنم چرا که او تنهاست.

"

