تبليغاتX
طلوع سلام

طلوع سلام

نوشته های روزانه و هفتگی "علی قلی زاده"

جوانان بازیچه های فراموش شده

دیروز باید چند کار را با هم انجام می دادم گرفتن تاییدیه تحصیلی، تایید امور مالی ، واریز پول به حساب دانشگاه آزاد، عجب قلقله ای!

برای رسیدگی به کار دانشجویان فقط چند نفر کار می کردند و ایستادن در صف های بلند که به کندی حرکت می کرد کل روزم را گرفت.

سر ساعت 11و نیم کارها جهت خواندن نماز تعطیل شد و دانشجویان منتظر شدند تا آقایان بعد از یک ساعت کارشان تمام شود.

از هزار دانشجوی موجود در صحن تعداد کمی برای خواندن نماز همراه شدند و برخی ها هم به این تعطیلی برای خواندن نماز بد و بیراه گفتند ولی در این میان یکی حرفی زد که مرا واداشت این مطلب را به صورت یادداشت به خوانندگان این وبلاگ اعلام کنم.

حرفی که آن جوان زد مسلما بدون غرض و کینه ورزی بود و به قول معروف از دل صافش بود . او گفت: نماز به کمرشان بخورد چطور دلشان می آید کار این همه دانشجو بماند و آنها بدون در نظر گرفتن دغدغه دانشجویان  کارشان را به مدت یک ساعت تعطیل کنند.

آن هم به مدت یک ساعت!

شاید شما هم دیده باشید برخی که ه طرق گوناگون سعی میکنند این یک ساعت را به 2 ساعت تبدیل کنند.

واقعا منظره دلخراش و تکان دهنده ای بود. با خودم فکر کردم چرا فکر می کنند که باید نماز را حتما اول وقت خواند ولی کار مردم را هر وقت می توان اجابت کرد؟

آیا این شیوه ای که دراین موارد خاص می آید نمی تواند یکی از عوامل منزجر کردن جوانان از امور دینی باشد؟

آیای بهتر نیست مسئولانی که با جوانان سروکار دارند کمی با دروس و مهارتهای رفتار با جوانان را فرا گیرند؟

 وباز از خود پرسیدم :راستی نهادها و مسئولانی که با جوانا ارتباط نزدیکی دارند چقدر با رفتار معقولانه و منطقی سعی می کنند با جوانان ارتباط داشته باشند و اصلا این نیاز را درک کرده اند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 6:37  توسط علی قلی زاده  | 

                                            اشکال کار کجاست؟

چند روز گذشته یکی که می گفت اهل جبهه و جنگ است با دیدن یک مرد در خیابان های بجنورد شروع کرد به روایت ایثارگری های آن شخص و دیگر رزمندگان . یکی دیگر که از من کمی بزرگتر بود و برای خودش مسئولیتی به هم زده بود از تناقض جامعه امروز با جامعه دیروز ایران صحبت کرد.

او گفت که بی حجابی بیداد می کند و عصرها شلوغ است به خیابان نمی آید  و دانشگاه آزاد خیلی وضعیت را خراب کرده است. مرد اولی هم گفت که دانشگاه آزاد ام الفساد است.

بعد از اینکه مرد اولی رفت به مرد دومی گفتم فکر نمی کنی اشکال مهمتر از این حرفهاست و او تایید کرد و در ادامه برای اینکه ثابت کند بیشتر از آن چیزی که خودش را نشان داد؛ می داند گفت: دینی که در کشور ما حاکم است ، حباب روی آب است.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12:59  توسط علی قلی زاده  | 

مومنی که فریب خورد

 

چند روز پیش از روی یک وبلاگ مطلبی را که می گفت از یک نویسنده است برداشتم بی مناسبت ندیدم این مطلب زیبا را که به نوعی، یک داستان کوتاست را برایتان بگذارم.

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12:58  توسط علی قلی زاده  |