ادامه مطلب
دیشب طوفان شدیدی درختان بجنورد را از برگهایی که باد افسونشان کرده بود سبک کرد و باران در این یلدای پاییزی هرچه گردو خاک بود را با خود شست و آفتابی بهاری را در دل پاییز به بجنوردی ها هدیه کرد.
شاید که غربت و تنهایی ما هم یک روز با طوفانی از دلمان دور شده و باران رحمتش نوید سرسبزی دوباره را برایمان به ارمغان بیاورد و پرده از چهره یلدای پاییز کنار رفته و دلها به هم نزدیک تر شود .
شاید این است دوای مجسمه هایی که در خیال خود زنده اند.
فردا برای یک آزمون به مشهد می روم و این در حالیست که هنرمندان خوب تئاتر استان خراسان شمالی چهارمین جشنواره را برگزار می کنند و من بسیاری از آثار نمایشی را نمی توانم ببینم.
من؟ مخابرات؟ یا کسانی که آدم با وجودشان رغبتی به نوشتن ندارد؟ یا از آن کسانی که ...؟
شاید حرفی هم برای گفتن نیست.
به قول دوستی همه حرفهایم را زده ام .مثل آن ابرکامپیوتری که از او پرسیدند ؛ "چه خبر؟" و او همه آنچه که داشت را رو کرد.
فضا ، فضایی پر از تحلیل و از خودبیگانگی و نفاق و دورویی شده است.
امشب نمایشنامه" زر ، زور ، تزویر" را برای ارائه در یکی از جشنواره ها ارائه می کنم.
بی شک اگر زبان ما انگلیسی بود نمایشنامه و دیگر نوشته هایمان حداقل در یکی از جشنواره های خارج از کشور مقام کسب می کرد و ما این قدر حس نمی کردیم که به این مملکت تعلق نداریم و یا این که احساس این که عده ای ما را به زور می خواهند "غیر" جلوه دهند ؛ آزارمان نمی داد.
اصلا بهتر شد . شاید اگر در یکی از همین جشنواره ها مقامی هم کسب می کردیم باید به قول برادر "حسین شریعتمداری" باید جایزه شان را نمی گرفتیم و حتی به آنها چند فحش و بد و بیراه می گفتیم تا ثابت کنیم که منافق نیستیم.
واقعا این هم بی حکمت نیست که زبان ما تنها به درد همین مملکت می خورد و حداکثرش با افغانی ها هم زبانیم.
خدا را باید شکر کرد .
